رسم تقدیر
غنچه آنروز ندانست که این گریه ز چیست
باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبدیل
گریه باغ فزونتر شد و چون ابر گریست
با غبان آمد و یک یک همه گلها را چید
گفت پژمردگیش را نتوانم نگریست
من اگر از روی هر شاخه نچینم گل را
چه به گلدان و چه گلزار دگر عمرش فانیست
همه محکوم به مرگند چه انسان و گیاه
این چنین است همه کار جهان تا باقیست
گریه باغ از آن بود که او می دانست
غنچه گر گل بشود هستی او گردد نیست
رسم تقدیر چنین است و چنین خواهد بود
می رود عمر ولی خنده به لب باید زیست
زندگي مثل يه جاده است ،
من و تو مسافراشيم ،
قدر لحظه ها رو بدونيم ،
ممکنه فردا نباشيم.
life is a road and you are its passengers so be careful about the value of your times maybe you wont be in the road tomorrow