معلم پای تخته داد می زد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود، های و هو می کرد و با آن شور بی پایان تساوی های جبری رانشان می داد خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست همیشه یک نفر باید به پا خیزد به آرامی سخن سر داد تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم مات بر جا ماند !
و او پرسید اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود.
و او با پوزخندی گفت اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود وان سیه چرده که می نالید پایین بود اگریک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیر و رو می شد حال می پرسم
یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟ یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
چقدر سخته توی چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش ، یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی ، حس کنی که هنوزم دوستش داری !
چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی، که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده !
چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی !
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه های خیس کنه ، اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوستش داری !
چقدر سخته گله آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت، آروم زیر لب بگی :
دردی سپید میان سرمای خیس باران زده ی آسمان، خاکستر نیمه جان وجودم را به ستیزه می خواند و من در میان هیاهوی ارواح سپیدپوش زایشگاهی غریب، تلخ و معصوم می گریم. چشمانم دیگر تاب درد را ندارد. دستانی آهنین قلب کوچکم رامی فشارد و در گلویم بغضی عظیم که توان گریستنش نیست فانوس کم نور حیاتم را مقابل باد سهمگین غم ها به بازی می گیرد.
باز هراس، باز گریز، باز فریاد. چشمانم را می بندم ؛ پدرم می غرد.وقتی شلاق خشم هایش را تاب می دهد اثر زخم های عمیقم تیر می کشد. هنوز آهنگ موزون ضربه هایش تداعی گر حسرت رقص باد است میان گیسوان بید عاشق.
به مادرم و عطر چادر معراجش پناه می برم افسوس که دستان پینه بسته ی او نیز توان نجاتم را ندارد، اما هنوز هم بوی یاس آسمانی دامنش بر قلب رنج دیده ام مرهم می نهد.
مادرم، از چه رو نامم را شادی نهادی؟ میدانم......می دانم....... می خواستی همواره،همه شادی های نیک جهان را در دستان گره کرده ام جای دهی. افسوس، افسوس، که تقدیر با جام زهری که در کام پدر ریخت همه اندوه ها را در وجودم نهاد. سهم من چه بود از این سردرگمی ها؟ گناه من چیست؟
چرا در این دنیای زمینی ،آدم ها حرف دل مرا جور دیگر تعبیر می کنند؟ من محتاج محبتم، سرخورده ی تقدیر،در حسرت بارانم و در محنت دنیا. حرف من پرواز است، حرف من رهایی است، پاکی از پلیدی های شیطانی.
پدرم ، به چشمان معصومم رحم کن ،به اشک های خسته ام بنگر. یاد داری که چه سان مرا در آغوش مهربانت می گرفتی و نفس های مقدست که هنوز آلوده نگشته بود بهبی رحمی دنیا ، امید آرزوهای شیرینم می شد؟ چرا؟ چرا دنیای زیبایم با غم، با بغض، با تردید رقم خورد و من شدم دختر تنهای شب .
آری پدر، دنیای دیروزم ویران گشت به دنیای فردایم رحم می کردی و حلقه بندگی دیو پیر را در انگشتان نازکم جای نمی دادی.
هنوز چشمانم خمار درد است.درد موجودی نو، درد دوری از مادر، اما صدای اذان آرامم می کند.
پرده های اوهام کنار می روند و طفل من می گرید، می گرید و به زنده بودنش ، به تلخی زندگی شادی اعتراض می کند. کودک دردانه ی من؛ از چه رو قدم به دنیای خاکی نهادی که تنها شوق آدمیانش دریدن یوسف بی گناه من است.
ثانیه های واپسین زندگی شتابان می گذرند و من برای لحظه ای یگانه یادگارم ، دختر گریان شاد را به سینه می فشارم. نجوا کنان در گوش دخترم زمزمه می کنم :« نامت را یلدا می نهم، تا سیاهی شب های گناه را هرچند که طولانیست به صبح عدالت و برابری بدل کنی ».
حال رها شدم همچون پروانه ای رهیده از پیله ی نفرت و سبکبال به سوی معبودم می شتابم. خدانگهدار بت های سنگی که نام آدم بر شما نهادند و انسان هایی چون من در قربانگاه شهوت رانیتان هلاک گشتند ،خدانگهدار گل های یاس، خدانگهدار دخترم ،خدانگهداریلدا.
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی آوای تو می خواندم از لابتناهی آوای تو می آردم از شوق به پرواز شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی امواج نوای تو به من می رسد از دور دریایی و من تشنه مهر تو چو ماهی وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست من سرخوشم از لذت این چشم به راهی ای عشق تو را دارم و دارای جهانم همواره تویی هرچه تو گویی و تو خواهی
مشیری
رویای جاودان شبانه ام قلبم به یاد مهربانی دستانت می تپد.
دلم تنگ است ، دلم برای مهربانی نگاهت ، شیرینی بوسه هایت ، و گرمای تند آغوشت ،تنگ است . ثانیه شمار ساعت تنهاییم در لحظه فراق تو مرده است . دیگر طاقت تنهایی و تنها بودنت را ندارم . دلم می خواهد روزی برای همه عمر، دستانت را به من بسپاری . به یادت بودم و به یادت هستم .
شیما جان ، از صمیم قلب اولین سالگرد درگذشت امیرت را تسلیت می گویم. آری می دانم قبول از دست دادن عشقی که هنوز طعم وصالش را نچشیده بودی بسیار دشوار است و رنج بزرگیست که روزها را با تصویر قاب کرده ی عشقی خاموش سر کنی و تنها خاطرات روزهای وصال مرهم زخم های قلب کوچکت باشد . اما ، هنوز زندگی جاریست و تا شقایق هست زندگی باید کرد.
می دانم ، می دانم .دوستش داری و خسته ای. دلت گرفته، و با آروز دیدار امیرت چشم بر هم می نهیو باز هم می دانم که هیچ یک از ما توان درک اندوه بزرگت را نداریم . مرا ببخش که دوست خوبی برای لحظات سخت زندگیت نبودم . مرا ببخش که اشک هایم امروز جاری گشته. شاید حال عظمت عشقت را درک کرده ام. اهوی خسته دستان مهربانت در دست می گیرم و تو را به خاطر صبرت ستایش می کنم.
پنج وارونه چه معنا دارد ؟! من به او خنديدم کمي آزرده و حيرت زده گفت روي ديوار و درختان ديدم باز هم خنديدم گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه پنج وارونه به مينو ميداد آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم بعدها وقتي غم سقف کوتاه دلت را خم کرد بي گمان مي فهمي - پنج وارونه چه معنا دارد