برف
صدای پای برف
استاد با بهترین شاگردش گرد آمده بود و از او پرسید که رشد روحانی او چگونه است؟ شاگرد هم پاسخ داد که در حال وقف تمامی لحظات زندگی اش به خداوند می باشد. استاد گفت : در این صورت فقط بایستی دشمنانت را ببخشی. شاگرد که از شنیدن این سخن تکان خورده بود گفت : اما من نیازی به این کار ندارم، خشمی هم نسبت به دشمنانم ندارم. استاد پرسید : شما فکر می کنید که خداوند نسبت به شما خشمگین می باشد؟ شاگرد پاسخ داد : مسلم است که نه. و با این حال شما خواهان بخشش و عفو او می شوید، اینطور نیست؟ پس همین عمل را درباره ی دشمنانتان انجام دهید، اگرچه از آنها متنفر نباشید.کسی که عفو کند، قلب خودش را شستشو و معطر خواهد کرد. خسته ام ، خیلی خسته ، خسته از گلدان شکسته ی گوشه ی اتاقم . کبوتر دلم خودش را به قفس سخت سینه ام میکوبد و التماس میکند جرعه ای آزادی به او بنوشانند. میخوام رها شوم از قید و بند این عشق فراموش شده ، اما نمیتوانم. بال های دلم زخمیست و توان پریدن ندارد . می خواستم با تو باشم ، میخواستم دستان سردم را با اتش دستانت گرم کنم اما................. اما زندگی من با تباهی و ناامیدی همراه شد. باید خاتمه دهم ، باید به این عشق خاتمه دهم . خدایا قدرتی در قلبم قرار ده که با نامش لرزش نفس های عشق را حس نکنم. خدایا به پاهایم قدرتی ده که در مسیر تنهایی یاری ام کنند. میخواهم زندگی کنم ، از بی مهری ها بریده ام . از همه دلگیرم اما هنوز هم دم نمیزنم . خدایا یاری ام کن تا زمانی که خود را نیافته ام ، چشمان کسی از بی مهری ام تر نشود. خدایا از تو میخواهم قلب های تشنه ی بندگانت را با باران اجابت دعاهایشان سیراب کنی. خدایا راضی ام به رضای تو. باورچشمانت را از ماه آبی آسمان دریای شعر آمدنت خواندم گرمای پنهان نفسهای کوچک من میان لرزش ابراز کوتاهترین واژه دوست داشتن و افق ناپیدای دوستی دستانی که به شکوه آواز لبت آهنگین شد و برچشمه لبم جوشید تو عاشق ترین بودی و من عاشقانه ترین تو شیداترین بودی و شیرین سخن من خاموش ترین بودم و گلچین سخن قلب من ! صبوری کن، چون ابر در حسرت باران باش. تا چشم بر سایه شب نهی صبح باهم بودنمان از صبا می رسد می کند غوغا می شوی دریا می شوم ساحل کجاست آن مرغ عاشق دریا معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسهء بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود. روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند. جلسه محاكمه عشق بود مرگ من روزي فرا خواهد رسيد در بهاري روشن از امواج نور در زمستاني غبار آلود ودود یا خزاني خالي از فريادو شور مرگ من روزي فراخواهد رسيد روزي از اين تلخ و شيرين روزها روز پوچي همچون روزهاي دگر سايه از امروز ها و ديروز ها ديدگانم همچو دالانهاي تار گونه هايم همچو مرمر هاي سرد ناگهان خوابي مرا خواهد ربود من تهي خواهم شد از فرياد درد خاک ميخواند مرا هر دم به خويش ميرسند از ره که در خاکم نهند آه شايد عاشقانم نيمه شب گل بر روي گور غمناکم نهند ميرهم از خويش وميمانم ز خويش هر چه بر جا مانده ويران مي شود روح من چو باد بان قايقي در انتها دورو پنهان مي شود ميشتابند ازپي هم بي شکيب روزها ،هفته ها، ماه ها چشم تو در انتظار نامه اي خيره ميماند به چشم راه ها ليک پيکر سرد مرا مي فشارد خاک دامنگير خاک بي تو ،دور از ضربه هاي قلب تو قلب من ميپوسد آنجا زير خاک بعد ها نام مرا باران و باد نرم مشويد از رخسار سنگ گور من گمنام مي ماند به راه فارغ از افسانه ها و نام و ننگ ...
میخوام خوشبخت باشم و شاد بمیرم. در روزگارهاي قديم جزيره اي دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگي مي کردند: شادي، غم، دانش عشق و باقي احساسات . روزي به همه آنها اعلام شد که جزيره در حال غرق شدن است. بنابراين هر يک شروع به تعمير قايقهايشان کردند. اما عشق تصميم گرفت که تا لحظه آخر در جزيره بماند. زمانيکه ديگر چيزس از جزيره روي آب نمانده بود عشق تصميم گرفت تا براي نجات خود از ديگران کمک بخواهد. در همين زمان او از ثروت با کشتي يا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست. “ثروت، مرا هم با خود مي بري؟” ثروت جواب داد: “نه نمي توانم. مفدار زيادي طلا و نقره در اين قايق هست. من هيچ جايي براي تو ندارم.” عشق تصميم گرفت که از غرور که با قايقي زيبا در حال رد شدن از جزيره بود کمک بخواهد. “غرور لطفاً به من کمک کن.” “نمي توانم عشق. تو خيس شده اي و ممکن است قايقم را خراب کني.” پس عشق از غم که در همان نزديکي بود درخواست کمک کرد. “غم لطفاً مرا با خود ببر.” “آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم مي خواهد تنها باشم.” شادي هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالي بود که اصلاً متوجه عشق نشد. ناگهان صدايي شنيد: ” بيا اينجا عشق. من تو را با خود مي برم.” صداي يک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتي فراموش کرد اسم ناجي خود را بپرسد. هنگاميکه به خشکي رسيدند ناجي به راه خود رفت. عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجي خود مديون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسيد: ” چه کسي به من کمک کرد؟” دانش جواب داد: “او زمان بود.” “زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟” دانش لبخندي زد و با دانايي جواب داد که: “چون تنها زمان بزرگي عشق را درک مي کند.” بنام یگانه معبود هستی سلام رکسانا جان. کودکی بهار زندگیست و زندگی صفحه ی سپیدیست در دستان مهربانت؛ آندم که پروردگار یکی از زیباترین فرشتگانش را به ما هدیه داد تو در قلب هایمان جای گرفتی. امروز از آن توست، از امروزت لذت ببر تا در فردایی دیگر، آهوانه ی چشمانت در حسرت خوشبتی به دستان خالی زمان خیره نماند. قلبت را سرشار از مهر کن تا هرگاه استواری بازوان انسانی ترک خورد، مرهمی از صفای قلبت بر آن نهی. لبخند نگاهت، شیرینی خنده هایت را از کسانی که دوستت دارند دریغ مدار چرا که آدمی موجودی است فانی در این دنیای خاکی. عشق موهبتی است الهی، پس دامان پاکش را با هوس آلوده مکن؛ روحت، قلبت و جسمت ارزانی کسی است که مفهوم یکی شدن را با او آموخته ای. هیچ گاه و هیچ گاه خداوند را از یاد مبر و مباش از آن دست انسان هایی که در وقت مشکلات تسبیح خاک خورده مادربزرگ را واسطه ای برای اجابت دعایشان قرار میدهند. خانواده با ارزش ترین گوهریست که خداوند به تو ارزانی داشته، پس کورکورانه الماس های درخشانت را در سیاهی شب به درون چاه فراموشی نیانداز. شاید امروز سخنان من برای تو که لبریز از پاکی و سادگی هستی دشوار باشد اما امیدوارم زمانی که تو نیز کینه ی کهنه انسان ها را لمس کردی و گوش های قلبت از هیاهوی خواسته های بی انتها کر شد،اندکی به زمزمه های قلبم گوش فرا دهی. ۸۸/۵/۲۱ نام من میلدرد است.میلدرد آنو،قبلا در ایالت آیوا در مدرسه ابتدایی معلم موسیقی بودم. یکی از شاگردانم «رابی» بود.رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اولین درس پیانو نزد من آورد. رابی درس پیانو را شروع کرد هر قدر بیشتر تلاش می کرد، حس شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود، کمتر نشان می داد، اما او با پشتکار گام های موسیقی را مرور می کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که همه ی شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می کرد. اما امیدی نمی رفت. او اصلا توانایی ذاتی و فطری نداشت. یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید.چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی درباره تکنوازی آینده به منزل همه ی شاگردان فرستادم. بسیار تعجب کردم که رابی به من زنگ زد و پرسید: من هم می توانم در این تکنوازی شرکت کنم؟ توضیح دادم که، تکنوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاس ها شرکت نکردی،عملا واجد شرایط لازم نیستی. او گفت : مادرم مریض بود و نمی توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد، اما من هنوز تمرین می کنم.خانم آنور، لطفا اجازه بدهید؛ من باید در این تکنوازی شرکت کنم! او خیلی اصرار داشت. نمی دانم چرا به او اجازه دادم، تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. رابی به صحنه آمد.لباس هایش چروک و موهایش ژولیده بود. اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کوماژور را انتخاب کرده است، سخت حیرت کردم. انگشتانش به چابکی روی پرده های پیانو می رقصید.هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این زیبایی بنوازد.سخت متاثر با چشمانی اشک ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرت او را در آغوش گرفتم. گفتم: هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی رابی! چطور این کار را کردی؟ صدایش از میکروفون پخش شد که می گفت: می دانید خانم آنور، یادتان می آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البته او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او ناشنوا بود و اصلا نمی توانست بشنود. امشب اولین باری است که او می تواند بشنود که من پیانو می نوازم. می خواستم برنامه ای استثنایی باشد. چشمی نبود که اشکش روان نباشد.مسئولان خدمات اجتمایی آمدند تا رابی را به مرکز مراقلت کودکان ببرند؛ دیدم که چشم های آنان نیز سرخ شده است. با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی ام پربار تر شده است. باد را فرشته ای و آب را فرشته ای است خاک و آتش را هم اما تو خود موکل دنیایی مژگانت خدای جنگ چشمت دریا گیسو ابر لب آتش از دستیاران خدا تنها...... چشم من وکیل باران است اقای بابایی شوالیه ای خطاب به دوستش میگوید: بیا تا به سمت کوهی برویم که خداوند در آن زندگی میکند. میخواهم امتحان کنم که او چگونه فقط میتواند دستور داده و هیچ کاری برای سبک تر کردن باز و فشار مسئولیت ما انجام نمیدهد. دیگری میگوید پس من هم برای اثبات ایمانم میایم. شب هنگام بود که به بلندی کوه مزبور رسیدند و صدایی در تاریکی شنیدند که میگفت : بار اسب هایتان را از سنگ های روی زمین پر کنید. سوارکار اول میگوید دیدی؟ بعد از اینهمه سوارکاری و کوه نوردی او هنوز میخواهد تا بار ما را سنگین تر کند. من هرگر اطاعت نخواهم کرد و سوارکار دوم همان کاری را کرد که به او دستور داده شده بود. وقتی از کوه پایین آمدند، سپیده دم شده بود و اولین اشعه های نور خورشید سنگ هایی را که شوالیه ی دوم با خود به همراه آورده بود روشن نمود.آنها خالص ترین الماس های دنیا بودند. استاد میگوید : « تصمیمات و تقدیرات الهی اسرار آمیز هستند اما همیشه به صلاح ما می باشد.» در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار! تو اگر باز كنی پنجره را، بگذر از زیور و آراستگی باز كن پنجره را كه در آن مجلس جشن كودك خواهر من ، باز كن پنجره را حمید مصدق نامت چه بود؟ آدم امشب شب تولدمه، تولد 18 سالگی ! چقدر آرزوی این شبو داشتم . چقدر روز شماری میکردم که یه روزی برسه و منم توی محفل بزرگترا جا بگیریم. دوران کودکیم تو تنهایی گذشت. انقدر با بزرگترا گشتم که دیگه حرفای هم سن و سالام برام قابل درک نبود. نمیدونم چرا همیشه دوست داشتم که تولدمو جشن بگیرم شاید به خاطر اینکه کسی منتظرم نبود! خدا رو شکر میکنم که همیشه با من بوده ، همیشه دستمو گرفته و منو از مشکلات زندگی بیرون کشیده. گفتم شب تولدمه .پس باید خوشحال باشم و شکر کنم به خاطر فرصتی که خدا بهم داده.فرصت زندگی. اما امشب خیلی دلم گرفته، به خاطر تو و دل کوچیکت که مبادا از ذره ای ناراحتی زخمه برداره. میدونم که اگه هیچ کس تولدمو تبریک نگه اما خدا تو این روز بهم نزدیک تره و اولین کسیه که بهم تبریک میگه . پس ای خدا ! امسال یه کادوی خیلی خیلی بزرگ و قشنگ ازت میخوام.همیشه تو زندگی هر چی رو خواستم بهم دادی امسال ازت میخوام مریض ما رو و تمام مریضای دنیا رو شفا بدی و قلبای کوچیکی که نگرانشونن رو شاد کنی تا همه سهیم باشن توی شادی جشن من. تولدم مبارک در کتاب فرهنگ دکتر معین درباره ی فروهر چنین آمده است : فروهر نیرویی است که اهورامزدا،برای نگاهداری آفریدگان نیک ایزدی از آسمان فرو فرستاده و نیرویی است که سراسر آفرینش نیک از پرتو آن پایدار است.پیش از آنکه اهورامزدا جهان خاکی را بیافریند،برای هر یک از آفریدگان نیک این گیتی،فروهری را،در جهان مینوی بیافریده و هر یک را به نوبه ی خود برای نگهداری آن آفریده ی جهان خاکی فرو می فرستد.پس از مرگ آن آفریده،فروهر او،دگرباره به سوی آسمان گراید و به همان پاکی ازلی بماند. معنای بخش بخش ای نگاره از موبد اردشیر خورشیدیان در کتاب (جهان بینی اشوزرتشت): 1- پیر سالخوره با قامتی راست و برافراشته،نشان دهنده ی دانش و تجربه فراوان همراه با نیرو و پیرو راستی است. 2- با سری پوشیده،رو به سوی نور که پرستش سوی زرتشتیان است،ایستاده و با دست راست خود در حال نیایش اهورامزدا است. 3- حلقه ی مهری در دست چپ دارد که به دل نزدیک تر است، این مرد پاک را در حال پیمان بستن با خدای خود نشان می دهد.بعدها این حلقه از سوی مردم جهان با همان مفهوم به کار گرفته شد و ویژه ی پیمان ازدواج شد. 4- بال های برافراشته، دو دست پرنده را نشان می دهد که دارای سه ردیف بال بوده و با همه ی وجود در حال پرواز است و نشان اندیشه و گفتار و کردار نیک است و انسان کامل باید با این سه ویژگی همیشه در حال پرواز باشد و از فرو افتاده به کاستی ها و کژی ها پرهیز کند. 5- حلقه ای که این انسان سالخوره در میان دارد،نشانه ی این جهان خاکی است که هیچ کس را جز گذر از آن چاره نیست ( ایرانیان باستان به گرد بودن کره ی زمین پی برده بودند). 6- دم پرنده که در زیر قرار دارد، نشان دهنده ی اندیشه و گفتار و کردار بد است که یک انسان کامل باید آن را به زیر اندازد. 7- دو پای پرنده به شکل دو نوار حلقوی نشان داده شده که به معنای سپنته من و انگره من است. که دو نیروی خوب و بد در وجود انسان است.انسان کامل با اراده و اختیار،سپنته من ها را بر می گزیند و با انگره من ها در حال مبارزه است. برگرفته از هفته نامه خبری*فرهنگی امرداد
به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن واژه ای در قفس است. حرف هایم، مثل یک تکه چمن روشن بود. من به آنان گفتم: آفتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد. و به آنان گفتم: سنگ، آرایش کوهستان نیست همچنانی که فلز، زیوری نیست به اندام کلنگ. در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است که رسولان همه از تابش آن خیره شدند. پی گوهر باشید. لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید. و من آنان را، به صدای قدم پیک بشارت دادم و به نزدیکی روز، و به افزایش رنگ. به طنین گل سرخ، پشت پرچین سخن های درشت. و به آنان گفتم: هر که در حافظه ی چوب ببیند باغی صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواهد ماند. هر که با مرغ هوا دوست شود خوابش آرام ترین خواب جوان خواهد بود. آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند می گشاید گره ی پنجره ها را با آه. زیر بیدی بودیم. برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم، گفتم: چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این میخواهید؟ می شنیدم که بهم می گفتند: سحر میداند، سحر! سر هر کوه رسولی دیدند ابر انکار به دوش آوردند. باد را نازل کردیم تا کلاه از سرشان بردارد. خانه هاشان پر داوودی بود، چشمشان را بستیم. دستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوش. جیبشان را پر عادت کردیم. خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم. آغاز سال۷۰۳۱ میترایی آریایی ۳۷۴۷ زرتشتی و ۱۳۸۸ خورشیدی مبارک باد. کوروش کبیربه قول هرودوت این ضرب المثل را برای نمایندگان شهرهای یونان نقل کرد: ( یک نی زن کنار دریا نشسته و نی میزد و امید داشت که ماهی ها در آب برای او برقصند، ولی ماهی ها نرقصیدند و نی زن توری در آب انداخت و ماهی ها را گرفت و آنها را در خشکی رها کرد و ماهی ها به رقص درآمدند یعنی جست و خیر کردند و نی زن گفت اگر در آن موقع که من نی می زدم شما در آب میرقصیدید این موقع در خشکی به رقص در نمی آمدید.) برگرفته از کتاب سرزمین جاوید ترجمه و اقتباس از ذبیح الله منصوری یک مرد بدکار، پس از مرگش با فرشته ای مقابل در جهنم روبرو شد. فرشته به او گفت: کافی است که شما در طول حیاتتان هرگونه کار خوبی انجام داده باشید. اینکار خود به شما کمک خواهد کرد. و آن مرد پاسخ داد: من هرگز در طول زندگیم کار خوبی انجام نداده ام. فرشته اصرار کرد: خوب فکر کنید. آن مرد سپس به یاد آورد که یکبار، هنگامی که از میان جنگلی عبور می کرد، عنکبوتی را سر راهش دید و برای آنکه آن حیوان را زیر پا له نکند، راهش را کج کرده و بازمی گردد. فرشته نیز لبخندی زده و یک تار عنکبوت از آسمان سرازیر شد تا آن مرد با بالا رفتن از آن وارد بهشت شود. در این میان دیگر محکومین جهنمی از فرصت استفاده کرده تا از آن تار عنکبوت بالا روند، اما مرد چرخشی زده و شروع به هل دادن آنها کرد، چرا که می ترسید که آن تار و رشته پاره شود. در این لحظه آن تار پاره شده و آن مرد مجددا به درون جهنم پرتاب می شود. آن مرد شنید که فرشته با خود می گوید: چه حیف! خودخواهی او باعث شد تا تنها عمل خوبی که در طول زندگیش انجام داده بود، تبدیل به بدی شود. پائولو کوئلیو یک مربی سیرک با استفاده از حیله ی بسیار ساده ای موفق به کنترل و نگاهداری از یک فیل در بند کشیده می شود. وقتی حیوان هنوز کوچک می باشد، یکی از پاهایش را به تنه ی درخت بسیار محکمی می بندد. هرچه که حیوان مزبور برای آزادی خود تلاش کند، موفق نخواهد شد. پس از مدت زمان کوتاهی، او کم کم با این ایده خو می گیرد که آن تنه ی درخت از او قویتر است. هنگامی که فیل دیگر بالغ شده و دارای نیرویی غیر قابل تصور و فوق العاده می باشد، فقط کافی است طنابی را به یکی از پاهای فیل بسته و او را در یک بیشه زار رها کنند. چرا که او حتی سعی در آزاد کردن خودش هم نخواهد کرد. برای آنکه دفعات بسیاری را به خاطر می آورد که سعی و تلاش خود را کرده اما موفق نشده است. همانند فیلها، پاهای ما انسانها نیز به چیز بسیار شکننده و ظریفی بسته شده است . اما چون از زمان کودکی، با زور و قدرت آن تنه ی درخت خو گرفته ایم، جرات انجام کاری را به خودمان نمی دهیم. بدون آن که بدانیم که فقط انجام یک حرکت ساده ی شجاعانه کافی است تا تمامی آزادیمان را کشف کنیم . چنان از خدا خوف داشته باش که گویی او را می بینی. پس اگر تو او را نمی بینی، او تو را می بیند. اگر فکر کنی او تو را نمی بیند، کفر ورزیده ای و اگر بدانی که او تو را می بیند و در عین حال در مقابل او گناه کنی، او را خوار ترین بینندگان به خود قرار داده ای! حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرف هایی هست برای نگفتن حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی آورند وسرمایه ی ماورایی هر کس حرف هایی است که برای نگفتن دارد حرف هایی که پاره های بودن آدمی اند و بیان نمی شوند مگر اینکه مخاطب خویش را بیابند وفای عشق در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع روز و شب خوابم نمیآید به چشم غم پرست بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع باران آرام آرام صورت پنجره اتاقم را میشوید ومن بار دیگر با چشمانی منتظر به هیاهوی آدمک های شهر می نگرم، ولی هیچ یک از این تصاویر تسلی بخش قلب بیتابم نیست. دلم دستانی میخواهد برای نوازش ، شانه های استواری برای تکیه دادن و انگشتانی مهربان برای پاک کرن اشک هایم . صبر، صبر و باز هم صبر باید نمود. نمیدانم سرنوشت قایق کوچک عشق را به کجا خواهد برد؟ آنگاه که درد هایت را در گوشهایم زمزمه میکنی بی صدا اشک میریزم ولی دم نمیزنم تا مبادا ترک بردارد چینی نازک قلبت. مهتاب من تو نیز شراب صبر را از جام دلدادگی بنوش و بر بازی روزگار لبخند زن و فراموش مکن که تمام غم های دنیا در پیشگاه لبخند شیرینت سجده خواهند کرد. با تک تک نفس هایم برایت دعا میکنم چرا که تو بزرگ ترین موهبت خدایی به زندگی ساده دانه کوچک برف. (بسیار سفر باید تا پخته شود خامی) امروز سفر کوتاه و یک روزه ای داشتم که به اندازه یک عمردرس گرفتم و لحظه ای دلتنگیهام رو فراموش کردم. ادمایی که توی شهر زندگی میکنن به واسطه تک تک امکانات رفاهی قدم به قدم از هم دورتر میشن، و تنها چیزی که از زندگی میفهمن دوندگی های روزانه برای به دست اورن سرمایه بیشتره ، برای اینکه به خودشون و به دیگران ثابت کنن که برترن.دید و بازدیدها کم و کمتر میشه که در نهایت شاید سالی یک بار اونم توی یه مهمونی اجباری! مردم شهرهای بزرگ حتی شهر کوچیک من دوست ندارن پیشرفت همسایشون رو ببینن دوست ندارن پدر و مادرشون در مورد کار و زندگی شخصیشون نظری بدن و روی هر صحبتی مهر دخالت میزنن . و پدر و مادر تنها منبعی هستن که میشه ازشون تا موقعی که نیاز داریم استفاده کنیم . انقدر چشم و هم چشمی زیاده که اگه کسی بخواد سالی یک بار به برارش سر بزنه شرمنده میشه و به این فکر میفته که چطور باید جبران کنه ؟ از مادرم شنیدم که زمان بچگیاشون شب ها و یا در عید نوروز مردم دسته دسته به دید و بازدید میرفتن و به کاسه ای شیر یا تنقلاتی ساده راضی بودن و چیزی که مهم بود کنار هم بودن و لذت بردن از سخنان پیر مجلس بود. همون ریش سفیدی که الان هیچ کس حتی زحمت شنیدن راهنمایی هاش رو به خودش نمیده. مردم گذشته انگار برای قرن ها پیش بودند اگر مردم امروز فرندان پدران گذشته باشن چرا اینهمه تغییر کردند؟ چرا کسی دست انسان افتاده ای رو نمیگیره و بلندش نمیکنه چرا همه منتظرند که کسی بیفته تا اون ها هم از روش رد بشن؟ چرا کسی با صداقت و از ته دل برای دیگری خوشحال نمیشه؟ چرا کسی از صمیم قلب از درد دیگری ناراحت نمیشه؟ چرا عشق ها توخالی شدن؟ چرا کسی از دختر همسایه چرا کسی از ناموس دفاع نمیکنه؟ چرا همه به فکر خودشونن؟ چرا زیارت خانه خدا شده بازیچه دست مردم؟ چرا تا وقتی گرسنه ای در همسایگیمون هست برای یه نام بارها و بارها به سفر میریم ؟ به سفر خانه خدا که برای رسیدن به اون باید شایستگیش رو پیدا کرد؟ چرا حرمت ها از بین رفته؟ چرا چرا؟ نمیدونم شاید گرونیه؟ شاید کار کمه؟ شاید .......؟ ولی به نظر من قلب ادما رو لایه از سیاهی گرفته و گروهی در تلاشن که پاکش کنن ولی گروهی دیگه از رنگ سیاه بیشتر لذت میبرن! امروز در یه روستایی توی دل کوه قلب هایی رو پیدا کردم از جنس مروارید ناب و سپید که توی اون مدت کم احساس کردم چیزایی رو که در مورد گذشته شنیدم دارم میبینم و با تمام وجود تجربه میکنم . ادمایی که مهمون براشون ارزش داره و کمک کوچیک رو در سال های دور فراموش نمیکنن ، ادمایی که هنوز بدی رو یاد نگرفتن ، ادمایی که قلبشون توی همون روستای دور افتاده و دور از امکانات از سیاهی به دوره. شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد شب مرگ تنها نشیند به موجی رود گوشه ای دور و تنها بمیرد در آن گوشه چندان غزل خواند امشب خودش در میان غزل ها بمیرد گروهی برآنند کاین مرغ شیدا کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد شب مرگ از بیم آنجا شتابد که از مرگ غافل شود صبح بمیرد من این نکته گیرم که باور نکردم ندیدم که قویی به صحرا بمیرد چو روزی از آغوش دریا برآمد شبی هم در آغوش دریا بمیرد تو دریای من بودی آغوش بازکن که میخواهد این قوی زیبا بمیرد حمید شیرازی معلم پای تخته داد می زد ولی آخر کلاسی ها برای آنکه بی خود، های و هو می کرد و با آن شور بی پایان یک با یک برابر هست از میان جمع شاگردان یکی برخاست معلم و او پرسید یک با یک برابر بود سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت معلم خشمگین فریاد زد و او با پوزخندی گفت یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفت خواران یک اگر با یک برابر بود یک اگر با یک برابر بود معلم ناله آسا گفت یک با یک برابر نیست چقدر سخته توی چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش ، یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی ، حس کنی که هنوزم دوستش داری ! چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی، که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده ! چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی ! چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه های خیس کنه ، اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوستش داری ! چقدر سخته گله آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت، آروم زیر لب بگی : گل من باغچه نو مبارک . صبحی زیبا به رنگ شوق چشمانت . من بودم و تپش های این قلب خسته، تو بودی و لبخندی شیرین. آندم که نگاه خیره چشمانت ، عشق را به تماشا میخواند ، بوی عطر نان ، سادگی قلب هایمان را به مهمانی عشق دعوت میکرد. آری ، آهوی گریز پا ، قلبش را به صیاد مهربان بخشید و عشق او را در چشمانش جای داد. تمنای وجودم ، برای همیشه به سوی عشق پاکت جاری است. بوسه های نوازشگر دستانت ، آرامش زندگی را در گوش های بازیگوشم نجوا میکند. نمیدانم ، چه بگویم ، چه بگویم از عشق ، که مرا تغییر داد و صبر را بر من آموخت اما .................... اما گاه پیمانه خمار صبرم بی قراری میکند و با تو بودن را فریاد میزند. دلم برات تنگ است و هنوز طنین زیبای صدایت اشک های سپیدم را در پس لبخند امید پنهان میکند. تا اوج آسمان بودن با تو خواهم ماند. دونه برف خدایا ! بشکن این آیینه ها را که من از دیدن آیینه سیرم مرا روی خوشی از زندگی نیست ولی از زنده ماندن ناگزیرم از آن روزی که دانستم سخن چیست همه گفتند : این دختر چه زشت است کدامین مرد او را می پسندد ؟ دریغا دختری بی سرنوشت است چو در آیینه بینم روی خود را درآید از درم غم با سپاهی سیه روزی نصییبم کردی ، اما نبخشیدی مرا چشم سیاهی به هرجا پا نهم ، از شومی بخت نگاه دلنوازی سوی من نیست از این دلها که بخشیدی به مردم یکی در حلقه گیسوی من نیست مرا دل هست ، اما دلبری نیست تنم دادی ولی جانم ندادی به من حال پریشان دادی ، اما سر زلف پریشانم ندادی به هرجا ماهرویان رخ نمودند نبردم توشه ای جز شرمساری خزیدم گوشه ای سر در گریبان به درگاه تو نالیدم به زاری چو رخ پوشم ز بزم خوبرویان همه گویند : او مردم گریز است نمیدانند ، زین درد گرانبار فضای سینه ی من ناله خیز است به هرجا همگنانم حلقه بستند نگینش دختری ناز آفرین بود ز شرم روی نازیبا در آن جمع سر من لحظه ها بر آستین بود چو مادر بیندم در خلوت غم ز راه مهربانی می نوازد ولی چشم غم آلودش گواهست که در اندوه دختر می گدازد به بام آفرینش جغد کورم که در ویرانه هم ، نا آشنایم نه آهنگی مرا ، تا نغمه خوانم نه روشن دیده ای ، تا پر گشایم خدایا ! بشکن این آیینه ها را که من از دیدن آیینه سیرم مرا روی خوشی از زندگی نیست ولی از زنده ماندن ناگزیرم خداوندا خطا گفتم ، ببخشای تو بر من سینه ای بی کینه دادی مرا همراه رویی ناخوشایند دلی روشنتر از آیینه دادی مرا صورت پرستان خوار دارند ولی سیرت پرستان میستایند به بزم پاکجانان چون نهم پای در دل را به رویم می گشایند میان سیرت و صورت ، خدایا ! دل زیبا به از رخسار زیباست به پاس سیرت زیبا ، کریما ! دلم بر زشتی صورت شکیباست . عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم همان يك لحظه اول كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان جهان را با همه زيبايي و زشتي بروي يكدگر ويرانه ميكردم . عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم كه در همسايه صدها گرسته ، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم نخستين نعره مستانه را اموش آندم بر لب پيمانه ميكردم عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم كه ميديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين زمين و آسمان را واژگون ، مستانه ميكردم عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم نه طاعت ميپذيرفتم نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگر ها نيز كرده پارع پاره در كف زاهد نمايان سبحه صد دانه ميكردم عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان هزاران ليلي نازآفرين را كو بكو آواره و ديوانه ميكردم عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه ميكردم عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم بعرش كبريايي ، با همه صبر خدايي تا كه ميديدم عزيز نابجايي ، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد گردش اين چرخ را وارونه بي صبرانه مي كردم عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم كه ميديدم مشوش عارف و عامي زبرق فتنه اين علم عالم سوز مردم كُش بجز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فكري در اين دنياي پر افسانه ميكردم عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و ، تاب تماشاي تمام زشت كاريهاي اين مخلوق را دارد وگرنه من به جاي او چو بودم يكنفس كي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه ميكردم عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد ! دل بیتاب من ، با دیدنت آرام می گیرد اگر دوری ز آغوشم ، نگاهم کام می گیرد مرا گر مست می خواهی ، نگاهت را مگیر از من که دل از ساقی چشمان مستت جام می گیرد تو نوشن لب میان جمع ، خاموشی ، ولی چشمم ز هر موج نگاه دلکشت پیغام می گیرد . گل من تولدت مبارک دردی سپید میان سرمای خیس باران زده ی آسمان، خاکستر نیمه جان وجودم را به ستیزه می خواند و من در میان هیاهوی ارواح سپیدپوش زایشگاهی غریب، تلخ و معصوم می گریم. چشمانم دیگر تاب درد را ندارد. دستانی آهنین قلب کوچکم را می فشارد و در گلویم بغضی عظیم که توان گریستنش نیست فانوس کم نور حیاتم را مقابل باد سهمگین غم ها به بازی می گیرد. باز هراس، باز گریز، باز فریاد. چشمانم را می بندم ؛ پدرم می غرد.وقتی شلاق خشم هایش را تاب می دهد اثر زخم های عمیقم تیر می کشد. هنوز آهنگ موزون ضربه هایش تداعی گر حسرت رقص باد است میان گیسوان بید عاشق. به مادرم و عطر چادر معراجش پناه می برم افسوس که دستان پینه بسته ی او نیز توان نجاتم را ندارد، اما هنوز هم بوی یاس آسمانی دامنش بر قلب رنج دیده ام مرهم می نهد. مادرم، از چه رو نامم را شادی نهادی؟ میدانم......می دانم....... می خواستی همواره،همه شادی های نیک جهان را در دستان گره کرده ام جای دهی. افسوس، افسوس، که تقدیر با جام زهری که در کام پدر ریخت همه اندوه ها را در وجودم نهاد. سهم من چه بود از این سردرگمی ها؟ گناه من چیست؟ چرا در این دنیای زمینی ،آدم ها حرف دل مرا جور دیگر تعبیر می کنند؟ من محتاج محبتم، سرخورده ی تقدیر،در حسرت بارانم و در محنت دنیا. حرف من پرواز است، حرف من رهایی است، پاکی از پلیدی های شیطانی. پدرم ، به چشمان معصومم رحم کن ،به اشک های خسته ام بنگر. یاد داری که چه سان مرا در آغوش مهربانت می گرفتی و نفس های مقدست که هنوز آلوده نگشته بود به بی رحمی دنیا ، امید آرزوهای شیرینم می شد؟ چرا؟ چرا دنیای زیبایم با غم، با بغض، با تردید رقم خورد و من شدم دختر تنهای شب . آری پدر، دنیای دیروزم ویران گشت به دنیای فردایم رحم می کردی و حلقه بندگی دیو پیر را در انگشتان نازکم جای نمی دادی. هنوز چشمانم خمار درد است.درد موجودی نو، درد دوری از مادر، اما صدای اذان آرامم می کند. پرده های اوهام کنار می روند و طفل من می گرید، می گرید و به زنده بودنش ، به تلخی زندگی شادی اعتراض می کند. کودک دردانه ی من؛ از چه رو قدم به دنیای خاکی نهادی که تنها شوق آدمیانش دریدن یوسف بی گناه من است. ثانیه های واپسین زندگی شتابان می گذرند و من برای لحظه ای یگانه یادگارم ، دختر گریان شاد را به سینه می فشارم. نجوا کنان در گوش دخترم زمزمه می کنم :« نامت را یلدا می نهم، تا سیاهی شب های گناه را هرچند که طولانیست به صبح عدالت و برابری بدل کنی ». حال رها شدم همچون پروانه ای رهیده از پیله ی نفرت و سبکبال به سوی معبودم می شتابم. خدانگهدار بت های سنگی که نام آدم بر شما نهادند و انسان هایی چون من در قربانگاه شهوت رانیتان هلاک گشتند ،خدانگهدار گل های یاس، خدانگهدار دخترم ،خدانگهدار یلدا. نویسنده : دونه برف روز مرد و روز پدر مبارک باد. شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی مشیری رویای جاودان شبانه ام قلبم به یاد مهربانی دستانت می تپد. دلم تنگ است ، دلم برای مهربانی نگاهت ، شیرینی بوسه هایت ، و گرمای تند آغوشت ، تنگ است . ثانیه شمار ساعت تنهاییم در لحظه فراق تو مرده است . دیگر طاقت تنهایی و تنها بودنت را ندارم . دلم می خواهد روزی برای همه عمر، دستانت را به من بسپاری . به یادت بودم و به یادت هستم . نیمه شب ، آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال از جدایی یک دو سالی می گذشت یک دو سال از عمر رفت و برنگشت دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی و آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را همچو رازی مبهم و سربسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با منو هم نشین و هم زبان شد با منو خسته جان بودم که جان شد با منو ناتوان بود و توان شد با منو دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق می شد بیشتر آمد و در خلوتم دمساز شد گفت و گو ها بین ما آغاز شد گفتمش : در عشق پابرجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل گر تو زورق بان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل دل ز عشق روی تو ویران شده در پی عشق تو سرگردان شده گفت : در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست می دارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور، خمارم بدان با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من گفتمش : عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افسون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده بر لبم بگذاشت لب یعنی : خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود خوبی او شهره آفاق بود در نجابت رو نکویی طاق بود روزگاز اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این غصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود بس یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون و عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من در عشق جر ماتم نبود با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست بی خبرپیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار دیگر عهد بست با که گویم او که همخون من است خسم جان و تشنه خون من است بخت بد این وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب غم شدم ذره ، ذره آب گشتم کم شدم آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من ، از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردا را نگر آخرین یک بار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل نبد عاشقی را دیر فهمیدی چه سود؟ عشق دیرینت گسسته تار و پود گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود بعد از این هم آشنیانت هر کس است باش با او یاد تو ما را بس است. شیما جان ، از صمیم قلب اولین سالگرد درگذشت امیرت را تسلیت می گویم. آری می دانم قبول از دست دادن عشقی که هنوز طعم وصالش را نچشیده بودی بسیار دشوار است و رنج بزرگیست که روزها را با تصویر قاب کرده ی عشقی خاموش سر کنی و تنها خاطرات روزهای وصال مرهم زخم های قلب کوچکت باشد . اما ، هنوز زندگی جاریست و تا شقایق هست زندگی باید کرد. می دانم ، می دانم .دوستش داری و خسته ای. دلت گرفته، و با آروز دیدار امیرت چشم بر هم می نهی و باز هم می دانم که هیچ یک از ما توان درک اندوه بزرگت را نداریم . مرا ببخش که دوست خوبی برای لحظات سخت زندگیت نبودم . مرا ببخش که اشک هایم امروز جاری گشته. شاید حال عظمت عشقت را درک کرده ام. اهوی خسته دستان مهربانت در دست می گیرم و تو را به خاطر صبرت ستایش می کنم. از لحن سرد انتظار به تو، شکایت می کنم من پشت روزهای دوری و فراق قطره قطره می چکم و به دوری ات ، عادت می کنم سرفراز مغرور و سرمست در دشت لحظه ها ایستاده ای و من از پشت ثانیه ها به فصل گریه پناه می برم چه مظلومانه دلتنگ می شوم چه صبورانه دلتنگ می شوی بغض تنها هم خانه این روزهای ما دوباره شکسته می شود صدای هق هق و گریه نبودنت ، چرا؟ دوباره شکوه دلم ، در این گیرودار، بیشتر دلبسته می شود شوق خواندن سطر سطر جای داستانت ذوق کودکانه باز کردن جعبه های رنگی صبح و شنیدن آهنگ دوست دارمت این ها دارایی من است برای آمدنت که هیچ برای بدرقه ات آری، رنگین کمان می میرد. http://www.shereno.com تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم تو چیستی که من ز موج هر تبسم تو به سان قایق سر گشته رو به گردابم چه ارزوی محالی است زیستن با تو مرا همی بگذارند یک نفس با تو به من بگو مرا از دهان شیر بگیر به من بگو برو در دهان شیر بمیر هر انچه خواهی ز من بخواه صبر مخواه که صبر راه درازی است به مرگ پیوسته است تو ارزوی بلندی و دست من کوتاه تو دور دست امیدی و پای من خسته است همه وجود تو مهر است و پای من محروم چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است مشیری خوش به حال غنچه هاي نيمه باز بوي باران، بوي سبزه، بوي خاک شاخههاي شسته، باران خورده، پاک آسمان آبي و ابر سپيد برگهاي سبز بيد عطر نرگس، رقص باد نغمه شوق پرستوهاي شاد خلوت گرم کبوترهاي مست نرم نرمک مي رسد اينک بهار خوش به حال روزگار خوش به حال چشمه ها و دشتها خوش به حال دانهها و سبزهها خوش به حال غنچههاي نيمهباز خوش به حال دختر ميخک که مي خندد به ناز خوش به حال جام لبريز از شراب خوش به حال آفتاب اي دل من گرچه در اين روزگار جامه رنگين نمي پوشي بکام باده رنگين نمي بيني به جام نقل و سبزه در ميان سفره نيست جامت از آن مي که مي بايد تهي است اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب اي دريغ از ما اگر کامي نگيريم از بهار گر نکوبي شيشه غم را به سنگ هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ مشیری سال ۲۵۶۷ شاهنشاهی و ۱۳۸۷ خورشیدی خجسته باد.
از گل فروش، لاله رخی، لاله می خرید. می گفت : « بی تبسم گل، خانه بی صفاست.» گفتم : « صفای خانه، کفایت نمی کند، باید صفای روح بیابی، که کیمیاست.» خوب است، ای کسی که به گلزار زندگی روی تو، همچو لاله، صفابخش و دلرباست؛ روح تو نیز چون رخ تو، با صفا بود تا بنگری که خانه ی تو خانه ی خداست. فریدون مشیری امشب فقط به یاد تو و به خاطر تو بیدار می مانم تا به هنگامه صبح تو را غرق بوسه کنم. تقدیم به وبلاگ نیمه اسفند امشب از آسمان دیده تو روی شعرم ستاره می بارد در زمستان دشت کاغذها پنجه هایم جرقه می کارد شعر دیوانه تب آلودم شرمگین از شیار خواهش ها پیکرش را دوباره می سوزد عطش جاودان آتش ها آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست از سیاهی چرا هراسیدن شب پر از قطره های الماس است آنچه از شب به جای می ماند عطر خواب آور گل یاس است آه بگذار گم شوم در تو کس نیابد دگر نشانه من روح سوزان و آه مرطوبت بوزد بر تن ترانه من آه بگذار زین دریچه باز خفته بر بال گرم رویاها همره روزها سفر گیرم بگریزم ز مرز دنیاها دانی از زندگی چه می خواهم من تو باشم..... تو......پای تا سر تو زندگی گر هزار باره بود بار دیگر تو.......بار دیگر تو آن چه در من نهفته دریایی است کی توان نهفتنم باشد با تو زین سهمگینی طوفان کاش یارای گفتنم باشد بس که لبریزم از تو می خواهم بروم در میان صحراها سر بسایم به سنگ کوهستان تن بکوبم به موج دریاها آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست. تقدیم به معبود قلبم که ترانه عشقش چشمانم را به لطافت زندگی گشود. دوباره مي سازمت وطن، اگر چه با خشت جان خويش ستون به سقف تو مي زنم ، اگرچه با استخوان خويش. دوباره مي بويم از تو گل، به ميل نسل جوان تو دوباره مي شويم از تو خون، به سيل اشك روان خويش. دوباره يك روز روشنا، سياهي از خانه مي رود به شعر خود رنگ مي زنم، ز آبي آسمان خويش. اگرچه صد ساله مرده ام، به گور خود خواهم ايستاد، كه بردرم قلب اهرمن، ز نعره آنچنان خويش. كسي كه عظيم رميم را، دوباره انشا كند به لطف، چو كوه مي بخشدم شكوه، به عرصه امتحان خويش. اگرچه پيرم ولي هنوز، مجال تعليم اگر بود جواني آغاز مي كنم، كبار نوباوگان خويش. اكنون برخيز تا با صداي سرخ خروس وضو كنيم و نماز آفتاب را بر سجاده عشق، بياغازيم. سیمین بهبهانی نشاط انگيز و ماتم زايي اي عشق عجب رسوا گر و رسوايي اي عشق اگر چنگ تو با جاني ستيزد چنان افتد كه هرگز برنخيزد ترا يك فن نباشد، ذو فنوني بلاي عقل و مبنايي جنوني تو ليلي را ز خوبي طاق كردي گل گلخانه آفاق كردي اگر بر او نمك دادي، تو دادي بدو روي ملك دادي، تو دادي لبش گلرنگ اگر كردي، تو كردي دلش را سنگ اگر كردي، تو كردي به از ليلي فراوان بود در شهر به نيروي تو شد جانانه دهر تو مجنون را به شهر افسانه كردي ز هجران زني ديوانه كردي تو او را ناله و اندوه دادي ز محنت سر به دشت و كوه دادي چه دلها كز تو چون درياي خون است چه سرها كز تو صحراي جنون است به شيرين دلستاني ياد دادي وز آن فرهاد را برباد دادي سر و جان و دلش جاي جنون شد گران كوهي، ز عشقش بيستون شد ز شيرين تلخ كردي كام فرهاد بلند آوازه كردي نام فرهاد يكي را بر مراد دل رساني يكي را در غم هجران نشاني يكي را همچو مشعل برفروزي ميان شعله ها جانش بسوزي خوشا آنكس كه جانش از تو سوزد چو شمعي پاي تا سر برفروزد خوشا عشق و خوشا ناكامي عشق خوشا رسوايي و بدنامي عشق خوشا بر جان من، هر شام و هر روز همه درد و همه داغ و همه سوز خوشا عاشق شدن، اما جدايي خوشا عشق و نواي بينوايي خوشا در سوز عشقي سوختن ها درون شعله اش افروختن ها چو عاشق از نگارش كام گيرد چراغ آرزوهايش بميرد اگر ميداد ليلي كام مجنون كجا افسانه ميشد نام مجنون؟ هزاران دل به حسرت خون شد از عشق يكي در اين ميان مجنون شد از عشق در اين آتش هر آنكس بيشتر سوخت چراغش در جهان روشنتر افروخت نواي عاشقان در بينواييست دوام عاشقي ها در جداييست مهدي سهيلي بي بي شرقي غزل چشم سياهت شب يلدا رو چراغون مي كنه يه چيزي داره نگاهت منو تا معجزه مهمون مي كنه...... شب یلدا مبارک شبي سيمين تن مهتاب رويي سيه چشمي، غزالي، مشگمويي تن او از سپيدي، نور مهتاب صفاي گردنش چون موج سيماب دو زلفش چون دلم از تاب رفته لبانش غنچه اي در آب رفته ز مويش عطر مريم پخش مي گشت پي دستي نوازش پخش مي گشت دو لب بودش و ليكن چشمه نوش به ديدارش غم دل شد فراموش لبانش در سخن گفتن گهر ريز لباني دل فريب و بوسه انگيز دو لب، هستي فزاي و عافيت سوز فنون عشق ورزي را خود آموز لبان بوسه جوي و بوسه خواهي به شهر عشق از آن لب بود راهي نميدانم در آن لبها چها بود كه در هر بوسه اش طعمي جدا بود مرا بخشيد شور زندگاني چشيدم از لبش طعم جواني مهدي سهيلي



معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند .
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟

و قاضي عقل ،
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي ،
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند !
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم .
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم...




كاروانهای فروماندهء خواب از چشمت بیرون كن!
باز كن پنجره را!
من نشان خواهم داد،
به تو زیبایی را.
من تو را با خود تا خانهء خود خواهم برد
كه در آن شوكت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش ،
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن میبارد.
من تو را خواهم برد ؛
به عروسیِ عروسكهای
كودكِ خواهر خویش ؛
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و كودكی است
چهره ای نیست عبوس.
در شبِ جشن عروسیِ عروسكهایش می رقصد
كودك خواهر من ،
امپراتوری پر وسعتِ خود را هر روز،
شوكتی میبخشد.
كودك خواهر من نامِ تو را میداند
نام تو را می خواند !
- گل قاصد آیا
با تو این قصهء خوش خواهد گفت ؟!-
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشانِ حیات ،
آب این رود به سرچشمه نمیگردد باز ؛
بهتر آن است كه غفلت نكنیم از آغاز.
باز كن پنجره را ! -
- صبح دمید !.

فرزندِ كي ؟ من را نیست نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت
محل تولد؟ بهشت پاک
اینک محل سکونت؟ زمین خاک
آن چیست بر گُرده نهادی؟امانت است.
قدت؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم بروی خاک
اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک، قابیل وحشتناک،هابیل زیر خاک
روز تولدت؟در جمعه ای ،به گمانم روز عشق
رنگت؟ اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه
وزنت؟نه آنچنان سبک که پَرم در هوای دوست ، سنگین نه آنچنان که نشینم به این زمین
جنست؟ نیمی مرا زخاک نیمی دگر خدا
شغلت؟ در کار کشت امید بروی خاک
شاکی تو؟ خدا
نام وکیل؟ آن هم فقط خدا
جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه
تنها همین؟ همین و بس
حکمت؟ تبعید در زمین
همدمت در گناه ؟ حوای آشنا
ترسیده ای؟ کمی
زچه؟ که شوم من اسیر خاک
آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟ بلی
چه کس؟ گاهی فقط خدا
داری گلایه ای؟ دیگر گِله نه ولی...
ولی که چه؟حکمی چنین آن هم به یک گناه؟!!!!
دلتنگ گشته ای؟ زیاد
برای که؟ تنها فقط خدا
آورده ای سند؟ بلی
چه؟دو قطره اشک
داری تو ضامنی؟ بلی
چه کس؟ تنها خدا
در آخرین دفاع؟ می خوانمش چنان که اجابت کند دعا



.gif)




صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
مات بر جا ماند !
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
آری برابر بود.
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:






آوای تو می خواندم از لابتناهی
آوای تو می آردم از شوق به پرواز
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
امواج نوای تو به من می رسد از دور
دریایی و من تشنه مهر تو چو ماهی
وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان
خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی
دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست
من سرخوشم از لذت این چشم به راهی
ای عشق تو را دارم و دارای جهانم
همواره تویی هرچه تو گویی و تو خواهی



من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
- پنج وارونه چه معنا دارد








| Design By : Night Skin |




