تبليغاتX
برف






درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :



تساوی........!

 

معلم پای تخته داد می زد
 صورتش از خشم گلگون بود
 و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود

ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد

برای آنکه بی خود، های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت

یک با یک برابر هست

 از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است

معلم
مات بر جا ماند !

و او پرسید
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز

یک با یک برابر بود
 

سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود.

و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم

یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟

یک اگر با یک برابر بود


پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
 یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟

یک اگر با یک برابر بود


پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟

معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
 

یک با یک برابر نیست


نويسنده: دونه برف مورخ: شنبه بیستم مهر 1387 در ساعت: 0:37
|+|



باغچه نو

چقدر سخته توی چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش ،  یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت  شی ،  حس کنی که هنوزم دوستش داری !

چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی، که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده !

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی !

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه های خیس کنه ، اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که  هنوزم دوستش داری !

چقدر سخته گله آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت، آروم زیر لب بگی :

گل من باغچه نو مبارک .


نويسنده: دونه برف مورخ: چهارشنبه دهم مهر 1387 در ساعت: 2:22
|+|



بوی نان

  

صبحی زیبا به رنگ شوق چشمانت .

من بودم و تپش های این قلب خسته، تو بودی و لبخندی شیرین.

آندم که نگاه خیره چشمانت ، عشق را به تماشا میخواند ، بوی عطر نان ، سادگی قلب هایمان را به مهمانی عشق دعوت میکرد.

آری ، آهوی گریز پا ، قلبش را به صیاد مهربان بخشید و عشق او را در چشمانش جای داد.

تمنای وجودم ، برای همیشه به سوی عشق پاکت جاری است.

بوسه های نوازشگر دستانت ، آرامش زندگی را در گوش های بازیگوشم نجوا میکند.

نمیدانم ، چه بگویم ، چه بگویم از عشق ، که مرا تغییر داد و صبر را بر من آموخت اما ....................

اما گاه پیمانه خمار صبرم بی قراری میکند و با تو بودن را فریاد میزند.

دلم برات تنگ است و هنوز طنین زیبای صدایت اشک های سپیدم را در پس لبخند امید پنهان میکند.

تا اوج آسمان بودن با تو خواهم بود.

 دونه برف

 

 


نويسنده: دونه برف مورخ: دوشنبه یکم مهر 1387 در ساعت: 1:21
|+|



دختر زشت

 

  

خدایا ! بشکن این آیینه ها را

که من از دیدن آیینه سیرم

مرا روی خوشی از زندگی نیست

ولی از زنده ماندن ناگزیرم

 

از آن روزی که دانستم سخن چیست

همه گفتند : این دختر چه زشت است

کدامین مرد او را می پسندد ؟

دریغا دختری بی سرنوشت است

 

چو در آیینه بینم روی خود را

درآید از درم غم با سپاهی

سیه روزی نصییبم کردی ، اما

نبخشیدی مرا چشم سیاهی

 

به هرجا پا نهم ، از شومی بخت

نگاه دلنوازی سوی من نیست

از این دلها که بخشیدی به مردم

یکی در حلقه گیسوی من نیست

 

مرا دل هست ، اما دلبری نیست

تنم دادی ولی جانم ندادی

به من حال پریشان دادی ، اما

سر زلف پریشانم ندادی

 

به هرجا ماهرویان رخ نمودند

نبردم توشه ای جز شرمساری

خزیدم گوشه ای سر در گریبان

به درگاه تو نالیدم به زاری

 

چو رخ پوشم ز بزم خوبرویان

همه گویند : او مردم گریز است

نمیدانند ، زین درد گرانبار

فضای سینه ی من ناله خیز است

 

به هرجا همگنانم حلقه بستند

نگینش دختری ناز آفرین بود

ز شرم روی نازیبا در آن جمع

سر من لحظه ها بر آستین بود

 

چو مادر بیندم در خلوت غم

ز راه مهربانی می نوازد

ولی چشم غم آلودش گواهست

که در اندوه دختر می گدازد

 

به بام آفرینش جغد کورم

که در ویرانه هم ، نا آشنایم

نه آهنگی مرا ، تا نغمه خوانم

نه روشن دیده ای ، تا پر گشایم

 

خدایا ! بشکن این آیینه ها را

که من از دیدن آیینه سیرم

مرا روی خوشی از زندگی نیست

ولی از زنده ماندن ناگزیرم

 

خداوندا خطا گفتم ، ببخشای

تو بر من سینه ای بی کینه دادی

مرا همراه رویی ناخوشایند

دلی روشنتر از آیینه دادی

 

مرا صورت پرستان خوار دارند

ولی سیرت پرستان میستایند

به بزم پاکجانان چون نهم پای

در دل را به رویم می گشایند

 

میان سیرت و صورت ، خدایا !

دل زیبا به از رخسار زیباست

به پاس سیرت  زیبا ، کریما !

دلم بر زشتی صورت شکیباست .


نويسنده: دونه برف مورخ: یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 در ساعت: 3:2
|+|



عحب صبری خدا دارد !

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

همان يك لحظه اول

كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان

جهان را با همه زيبايي و زشتي

بروي يكدگر ويرانه ميكردم .

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

كه در همسايه صدها گرسته ، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم

نخستين نعره مستانه را اموش آندم

بر لب پيمانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

كه ميديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين

زمين و آسمان را

واژگون ، مستانه ميكردم

 

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

نه طاعت ميپذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگر ها نيز كرده

پارع پاره در كف زاهد نمايان

سبحه صد دانه ميكردم

 

 عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

براي خاطر تنها يكي مجنون  صحرا گرد بي سامان

هزاران ليلي نازآفرين را كو بكو

آواره و ديوانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان

سراپاي وجود بي وفا معشوق را

پروانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

بعرش كبريايي ، با همه صبر خدايي

تا كه ميديدم عزيز نابجايي ، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد

گردش اين چرخ را

وارونه بي صبرانه مي كردم

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

كه ميديدم مشوش عارف و عامي زبرق فتنه اين علم عالم سوز مردم كُش

بجز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فكري

در اين دنياي پر افسانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

 

همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و ، تاب تماشاي تمام زشت كاريهاي اين مخلوق را دارد

وگرنه من به جاي او چو بودم

يكنفس كي عادلانه سازشي

با جاهل و فرزانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد !    عجب صبري خدا دارد !

 


نويسنده: دونه برف مورخ: سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 در ساعت: 3:29
|+|



تولدت مبارک

 

دل بیتاب من ، با دیدنت آرام می گیرد

اگر دوری ز آغوشم ، نگاهم کام می گیرد

مرا گر مست می خواهی ، نگاهت را مگیر از من

که دل از ساقی چشمان مستت جام می گیرد

تو نوشن لب میان جمع ، خاموشی ، ولی چشمم

ز هر موج نگاه دلکشت پیغام می گیرد .

 

گل من تولدت مبارک


نويسنده: دونه برف مورخ: جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 در ساعت: 23:45
|+|



یلدا

 

دردی سپید میان سرمای خیس باران زده ی  آسمان، خاکستر نیمه جان وجودم را به ستیزه می خواند و من در میان هیاهوی ارواح سپیدپوش زایشگاهی غریب،  تلخ و معصوم می گریم. چشمانم دیگر تاب درد را ندارد. دستانی آهنین قلب کوچکم را می فشارد و در گلویم بغضی عظیم که توان گریستنش نیست فانوس کم نور حیاتم را مقابل باد سهمگین غم ها به بازی می گیرد.         

باز هراس، باز گریز، باز فریاد. چشمانم را می بندم ؛ پدرم می غرد.وقتی شلاق خشم هایش را تاب می دهد اثر زخم های عمیقم تیر می کشد. هنوز آهنگ موزون ضربه هایش تداعی گر حسرت رقص باد است میان گیسوان بید عاشق.

به مادرم و عطر چادر معراجش پناه می برم افسوس که دستان پینه بسته ی  او نیز توان نجاتم را ندارد، اما هنوز هم بوی یاس آسمانی دامنش بر قلب رنج دیده ام مرهم می نهد.

مادرم، از چه رو نامم را شادی نهادی؟ میدانم......می دانم....... می خواستی همواره،همه شادی های نیک جهان را در دستان گره کرده ام جای دهی. افسوس، افسوس، که تقدیر با جام زهری که در کام پدر ریخت همه اندوه ها را در وجودم نهاد. سهم من چه بود از این سردرگمی ها؟ گناه من چیست؟

چرا در این دنیای زمینی ،آدم ها حرف دل مرا جور دیگر تعبیر می کنند؟ من محتاج محبتم، سرخورده ی  تقدیر،در حسرت بارانم و در محنت  دنیا. حرف من پرواز است، حرف من رهایی است، پاکی از پلیدی های شیطانی.

پدرم ، به چشمان معصومم رحم کن ،به اشک های خسته ام بنگر. یاد داری که چه سان مرا در آغوش مهربانت  می گرفتی و نفس های مقدست که هنوز آلوده نگشته بود به   بی رحمی دنیا ، امید آرزوهای شیرینم  می شد؟ چرا؟ چرا دنیای زیبایم با غم، با بغض، با تردید رقم خورد و من شدم دختر تنهای شب .

آری پدر، دنیای دیروزم ویران گشت به دنیای فردایم رحم می کردی و حلقه بندگی دیو پیر را در انگشتان نازکم جای نمی دادی.

هنوز چشمانم خمار درد است.درد موجودی نو، درد دوری از مادر، اما صدای اذان آرامم می کند.

پرده های اوهام کنار می روند و طفل من می گرید، می گرید و به زنده بودنش ، به تلخی زندگی شادی اعتراض می کند. کودک دردانه ی  من؛ از چه رو قدم به دنیای خاکی نهادی که تنها شوق آدمیانش دریدن یوسف بی گناه من است.

ثانیه های واپسین زندگی شتابان می گذرند و من برای لحظه ای یگانه یادگارم ، دختر گریان شاد را به سینه می فشارم. نجوا کنان در گوش دخترم زمزمه می کنم :« نامت را یلدا می نهم، تا سیاهی شب های گناه را هرچند که طولانیست به صبح عدالت و برابری بدل کنی ».

حال رها شدم همچون پروانه ای رهیده از پیله ی نفرت و سبکبال به سوی معبودم  می شتابم. خدانگهدار بت های سنگی که نام آدم بر شما نهادند و انسان هایی چون من در قربانگاه شهوت رانیتان هلاک گشتند ،خدانگهدار گل های یاس، خدانگهدار دخترم ،خدانگهدار  یلدا.

نویسنده : دونه برف


نويسنده: دونه برف مورخ: دوشنبه هفتم مرداد 1387 در ساعت: 23:43
|+|



روز مرد و روز پدر مبارک

پدر خوبم به پاس تمام مهربانی هایت بر دستان رنجورت بوسه میزنم و فریاد میزنم تو را با تمام سادگیت دوست دارم .

روز مرد و روز پدر مبارک باد.

 


نويسنده: دونه برف مورخ: سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 در ساعت: 23:18
|+|



همواه تویی

 

شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
آوای تو می خواندم از لابتناهی
آوای تو می آردم از شوق به پرواز
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
امواج نوای تو به من می رسد از دور
 دریایی و من تشنه مهر تو چو ماهی
وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان
 خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی
دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست
 من سرخوشم از لذت این چشم به راهی
ای عشق تو را دارم و دارای جهانم 
 همواره تویی هرچه تو گویی و تو خواهی

مشیری

رویای جاودان شبانه ام قلبم به یاد مهربانی دستانت می تپد.

 


نويسنده: دونه برف مورخ: سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 در ساعت: 1:4
|+|



به یاد پلنگ صورتی

 

 

 

دلم تنگ است ، دلم برای مهربانی نگاهت ، شیرینی بوسه هایت ، و گرمای تند آغوشت ،  تنگ است . ثانیه شمار ساعت تنهاییم در لحظه فراق تو مرده است . دیگر طاقت تنهایی و تنها بودنت را ندارم . دلم می خواهد روزی برای همه عمر، دستانت را به من بسپاری . به یادت بودم و به یادت هستم .

 


نويسنده: دونه برف مورخ: جمعه چهاردهم تیر 1387 در ساعت: 22:23
|+|



عشق تلخ

 

 

نیمه شب ، آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

 

از جدایی یک دو سالی می گذشت

یک دو سال از عمر رفت و برنگشت

 

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی و آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

 

همچو رازی مبهم و سربسته بود

چون من از تکرار او هم خسته بود

 

آمد و هم آشیان شد با منو

هم نشین و هم زبان شد با منو

خسته جان بودم که جان شد با منو

ناتوان بود و توان شد با منو

 

دامنش شد خوابگاه خستگی

این چنین آغاز شد دلبستگی

 

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم به دم این عشق می شد بیشتر

 

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفت و گو ها بین ما آغاز شد

 

گفتمش : در عشق پابرجاست دل

گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو زورق بان شوی دریاست دل

 بی تو شام بی فرداست دل

 

دل ز عشق روی تو ویران شده

در پی عشق تو سرگردان شده

 

گفت : در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست می دارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تویی مخمور، خمارم بدان

 

با تو شادی می شود غم های من

با تو زیبا می شود فردای من

 

گفتمش : عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیباییت مجنون شده

 

بر لبم بگذاشت لب یعنی : خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

 

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

 

خوبی او شهره آفاق بود

در نجابت رو نکویی طاق بود

 

روزگاز اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

 

آخر این غصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود بس

 

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون و عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من در عشق جر ماتم نبود

 

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبرپیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

 

آن کبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم او که همخون من است

خسم جان و تشنه خون من است

 

بخت بد این وصل او قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

 

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

 

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه او من شدم

مست و مخمور و خراب غم شدم

ذره ، ذره آب گشتم کم شدم

 

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

 

عشق من ، از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

دیشب از کف رفت فردا را نگر

 

آخرین یک بار از من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل نبد

 

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود؟

عشق دیرینت گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود

 

بعد از این هم آشنیانت هر کس است

باش با او یاد تو ما را بس است.

 

شیما جان ، از صمیم قلب اولین سالگرد درگذشت امیرت را تسلیت می گویم. آری می دانم قبول از دست دادن عشقی که هنوز طعم وصالش را نچشیده بودی بسیار دشوار است و رنج بزرگیست که روزها را با تصویر قاب کرده ی عشقی خاموش  سر کنی و تنها خاطرات روزهای وصال مرهم زخم های قلب کوچکت باشد . اما ، هنوز زندگی جاریست و تا شقایق هست زندگی باید کرد.

می دانم ، می دانم .دوستش داری و خسته ای. دلت گرفته، و با آروز دیدار امیرت چشم بر هم می نهی  و باز هم می دانم که هیچ یک از ما توان درک اندوه بزرگت را نداریم .  مرا ببخش که دوست خوبی برای لحظات سخت زندگیت نبودم . مرا ببخش که اشک هایم امروز جاری گشته. شاید حال عظمت عشقت را درک کرده ام. اهوی خسته دستان مهربانت در دست می گیرم و تو را به خاطر صبرت ستایش می کنم.

 

 

 

 


نويسنده: دونه برف مورخ: دوشنبه دهم تیر 1387 در ساعت: 2:34
|+|



لحن تلخ انتظار

 

 

از لحن سرد انتظار

به تو، شکایت می کنم

من

پشت روزهای دوری و فراق

قطره قطره می چکم و به دوری ات ، عادت می کنم

سرفراز

مغرور و سرمست

در دشت لحظه ها ایستاده ای

و من

از پشت ثانیه ها

به فصل گریه پناه می برم

چه مظلومانه دلتنگ می شوم

چه صبورانه دلتنگ می شوی

بغض

تنها هم خانه این روزهای ما

دوباره شکسته می شود

صدای هق هق و گریه

نبودنت ، چرا؟

دوباره شکوه

دلم ، در این گیرودار، بیشتر دلبسته می شود

شوق خواندن سطر سطر جای داستانت

ذوق کودکانه باز کردن جعبه های رنگی

صبح و شنیدن آهنگ  دوست دارمت

این ها

دارایی من است

برای آمدنت که هیچ

برای بدرقه ات

آری، رنگین کمان می میرد.

 

http://www.shereno.com

 


نويسنده: دونه برف مورخ: شنبه یکم تیر 1387 در ساعت: 0:19
|+|



آرزوی محال

تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم

شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم

تو چیستی که من ز موج هر تبسم تو

به سان قایق سر گشته رو به گردابم

چه ارزوی محالی است زیستن با تو

مرا همی بگذارند یک نفس با تو

به من بگو مرا از دهان شیر بگیر

به من بگو برو در دهان شیر بمیر

هر انچه خواهی ز من بخواه

صبر مخواه

که صبر راه درازی است

به مرگ پیوسته است

تو ارزوی بلندی و دست من کوتاه

تو دور دست امیدی و پای من خسته است

همه وجود تو مهر است و پای من محروم

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است

             مشیری


نويسنده: دونه برف مورخ: چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 در ساعت: 0:8
|+|



پنج وارونه

 

 

خواهر کوچکم از من پرسيد
پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
- پنج وارونه چه معنا دارد

نويسنده: دونه برف مورخ: جمعه شانزدهم فروردین 1387 در ساعت: 0:58
|+|



هدیه بهار

 

 

 

خوش به حال غنچه هاي نيمه باز

 

بوي باران، بوي سبزه، بوي خاک

 

شاخه‌هاي شسته، باران خورده، پاک

 

آسمان آبي و ابر سپيد

 

برگهاي سبز بيد

 

عطر نرگس، رقص باد

 

نغمه شوق پرستوهاي شاد

 

خلوت گرم کبوترهاي مست

 

نرم نرمک مي رسد اينک بهار

 

خوش به حال روزگار

 

خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها

 

خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها

 

خوش به حال غنچه‌هاي نيمه‌باز

 

خوش به حال دختر ميخک که مي خندد به ناز

 

خوش به حال جام لبريز از شراب

 

خوش به حال آفتاب

 

اي دل من گرچه در اين روزگار

 

جامه رنگين نمي‌ پوشي بکام

 

باده رنگين نمي ‌بيني به جام

 

نقل و سبزه در ميان سفره نيست

 

جامت از آن مي که مي ‌بايد تهي است

 

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم

 

اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

 

اي دريغ از ما اگر کامي نگيريم از بهار

 

گر نکوبي شيشه غم را به سنگ

 

هفت رنگش مي‌شود هفتاد رنگ

 

مشیری


نويسنده: دونه برف مورخ: چهارشنبه هفتم فروردین 1387 در ساعت: 22:0
|+|



تبریک

 

سال ۲۵۶۷ شاهنشاهی و ۱۳۸۷ خورشیدی خجسته باد.


نويسنده: دونه برف مورخ: دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 در ساعت: 22:27
|+|



کیمیا

  

 

از گل فروش، لاله رخی، لاله می خرید.

می گفت :

« بی تبسم گل، خانه بی صفاست.»

گفتم :

« صفای خانه، کفایت نمی کند،

باید صفای روح بیابی، که کیمیاست.»

خوب است، ای کسی که به گلزار زندگی

روی تو، همچو لاله، صفابخش و دلرباست؛

روح تو نیز چون رخ تو، با صفا بود

تا بنگری که خانه ی تو خانه ی خداست.

 

فریدون مشیری


نويسنده: دونه برف مورخ: جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 در ساعت: 22:0
|+|



تولدت مبارک قاصدک لحظه های من

 

امشب فقط به یاد تو و به خاطر تو بیدار می مانم تا به هنگامه صبح تو را غرق بوسه کنم.

تقدیم به وبلاگ نیمه اسفند


نويسنده: دونه برف مورخ: چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 در ساعت: 1:12
|+|



دوست داشتن ( فروغ فرخزاد )

امشب از آسمان دیده تو

روی شعرم ستاره می بارد

در زمستان دشت کاغذها

پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دیوانه تب آلودم

شرمگین از شیار خواهش ها

پیکرش را دوباره می سوزد

عطش جاودان آتش ها

 

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

 

از سیاهی چرا هراسیدن

شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب به جای می ماند

عطر خواب آور گل یاس است