تبليغاتX
برف
برف

صدای پای برف

جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل ،
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي ،
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند !
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم .
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم...

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 23:7 توسط دونه برف| |

 

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

 در بهاري روشن از امواج نور

 در زمستاني غبار آلود ودود

 یا خزاني خالي از فريادو شور

 مرگ من روزي فراخواهد رسيد

 روزي از اين تلخ و شيرين روزها

 روز پوچي همچون روزهاي دگر

 سايه از امروز ها و ديروز ها

 ديدگانم همچو دالانهاي تار

 گونه هايم همچو مرمر هاي سرد

 ناگهان خوابي مرا خواهد ربود

 من تهي خواهم شد از فرياد درد

 خاک ميخواند مرا هر دم به خويش

 ميرسند از ره که در خاکم نهند

 آه شايد عاشقانم نيمه شب

گل بر روي گور غمناکم نهند

 ميرهم از خويش وميمانم ز خويش

 هر چه بر جا مانده ويران مي شود

 روح من چو باد بان قايقي

 در انتها دورو پنهان مي شود

 ميشتابند ازپي هم بي شکيب

 روزها ،هفته ها، ماه ها

 چشم تو در انتظار نامه اي

 خيره ميماند به چشم راه ها

 ليک پيکر سرد مرا

 مي فشارد خاک دامنگير خاک

 بي تو ،دور از ضربه هاي قلب تو

 قلب من ميپوسد آنجا زير خاک

 بعد ها نام مرا باران و باد

 نرم مشويد از رخسار سنگ

 گور من گمنام مي ماند به راه

 فارغ از افسانه ها و نام و ننگ ...


میخوام خوشبخت باشم و شاد بمیرم.

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 23:56 توسط دونه برف| |

 

در روزگارهاي قديم جزيره اي دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگي مي کردند: شادي، غم، دانش عشق و باقي

احساسات . روزي به همه آنها اعلام شد که جزيره در حال غرق شدن است. بنابراين هر يک شروع به تعمير قايقهايشان کردند.

 

اما عشق تصميم گرفت که تا لحظه آخر در جزيره بماند. زمانيکه ديگر چيزس از جزيره روي آب نمانده بود عشق تصميم گرفت

 

تا براي نجات خود از ديگران کمک بخواهد. در همين زمان او از ثروت با کشتي يا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.

 

“ثروت، مرا هم با خود مي بري؟”

 

ثروت جواب داد:

 

“نه نمي توانم. مفدار زيادي طلا و نقره در اين قايق هست. من هيچ جايي براي تو ندارم.”

 

عشق تصميم گرفت که از غرور که با قايقي زيبا در حال رد شدن از جزيره بود کمک بخواهد.

 

“غرور لطفاً به من کمک کن.”

 

“نمي توانم عشق. تو خيس شده اي و ممکن است قايقم را خراب کني.”

 

پس عشق از غم که در همان نزديکي بود درخواست کمک کرد.

 

“غم لطفاً مرا با خود ببر.”

 

“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم مي خواهد تنها باشم.”

 

شادي هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالي بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

 

ناگهان صدايي شنيد:

 

” بيا اينجا عشق. من تو را با خود مي برم.”

 

صداي يک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتي فراموش کرد اسم ناجي خود را بپرسد. هنگاميکه به خشکي رسيدند

 

ناجي به راه خود رفت.

 

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجي خود مديون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود  پرسيد:

 

” چه کسي به من کمک کرد؟”

 

دانش جواب داد: “او زمان بود.”

 

“زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”

 

دانش لبخندي زد و با دانايي جواب داد که:

 

“چون  تنها زمان بزرگي عشق را درک مي کند.”

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 1:56 توسط دونه برف| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


كد ماوس