صدای پای برف
بنام یگانه معبود هستی سلام رکسانا جان. کودکی بهار زندگیست و زندگی صفحه ی سپیدیست در دستان مهربانت؛ آندم که پروردگار یکی از زیباترین فرشتگانش را به ما هدیه داد تو در قلب هایمان جای گرفتی. امروز از آن توست، از امروزت لذت ببر تا در فردایی دیگر، آهوانه ی چشمانت در حسرت خوشبتی به دستان خالی زمان خیره نماند. قلبت را سرشار از مهر کن تا هرگاه استواری بازوان انسانی ترک خورد، مرهمی از صفای قلبت بر آن نهی. لبخند نگاهت، شیرینی خنده هایت را از کسانی که دوستت دارند دریغ مدار چرا که آدمی موجودی است فانی در این دنیای خاکی. عشق موهبتی است الهی، پس دامان پاکش را با هوس آلوده مکن؛ روحت، قلبت و جسمت ارزانی کسی است که مفهوم یکی شدن را با او آموخته ای. هیچ گاه و هیچ گاه خداوند را از یاد مبر و مباش از آن دست انسان هایی که در وقت مشکلات تسبیح خاک خورده مادربزرگ را واسطه ای برای اجابت دعایشان قرار میدهند. خانواده با ارزش ترین گوهریست که خداوند به تو ارزانی داشته، پس کورکورانه الماس های درخشانت را در سیاهی شب به درون چاه فراموشی نیانداز. شاید امروز سخنان من برای تو که لبریز از پاکی و سادگی هستی دشوار باشد اما امیدوارم زمانی که تو نیز کینه ی کهنه انسان ها را لمس کردی و گوش های قلبت از هیاهوی خواسته های بی انتها کر شد،اندکی به زمزمه های قلبم گوش فرا دهی. ۸۸/۵/۲۱ نام من میلدرد است.میلدرد آنو،قبلا در ایالت آیوا در مدرسه ابتدایی معلم موسیقی بودم. یکی از شاگردانم «رابی» بود.رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اولین درس پیانو نزد من آورد. رابی درس پیانو را شروع کرد هر قدر بیشتر تلاش می کرد، حس شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود، کمتر نشان می داد، اما او با پشتکار گام های موسیقی را مرور می کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که همه ی شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می کرد. اما امیدی نمی رفت. او اصلا توانایی ذاتی و فطری نداشت. یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید.چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی درباره تکنوازی آینده به منزل همه ی شاگردان فرستادم. بسیار تعجب کردم که رابی به من زنگ زد و پرسید: من هم می توانم در این تکنوازی شرکت کنم؟ توضیح دادم که، تکنوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاس ها شرکت نکردی،عملا واجد شرایط لازم نیستی. او گفت : مادرم مریض بود و نمی توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد، اما من هنوز تمرین می کنم.خانم آنور، لطفا اجازه بدهید؛ من باید در این تکنوازی شرکت کنم! او خیلی اصرار داشت. نمی دانم چرا به او اجازه دادم، تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. رابی به صحنه آمد.لباس هایش چروک و موهایش ژولیده بود. اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کوماژور را انتخاب کرده است، سخت حیرت کردم. انگشتانش به چابکی روی پرده های پیانو می رقصید.هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این زیبایی بنوازد.سخت متاثر با چشمانی اشک ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرت او را در آغوش گرفتم. گفتم: هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی رابی! چطور این کار را کردی؟ صدایش از میکروفون پخش شد که می گفت: می دانید خانم آنور، یادتان می آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البته او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او ناشنوا بود و اصلا نمی توانست بشنود. امشب اولین باری است که او می تواند بشنود که من پیانو می نوازم. می خواستم برنامه ای استثنایی باشد. چشمی نبود که اشکش روان نباشد.مسئولان خدمات اجتمایی آمدند تا رابی را به مرکز مراقلت کودکان ببرند؛ دیدم که چشم های آنان نیز سرخ شده است. با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی ام پربار تر شده است. ![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |




