تبليغاتX
برف
برف

صدای پای برف

 

شوالیه ای خطاب به دوستش میگوید:

بیا تا به سمت کوهی برویم که خداوند در آن زندگی میکند. میخواهم امتحان کنم که او چگونه فقط میتواند دستور داده و هیچ کاری برای سبک تر کردن باز و فشار مسئولیت ما انجام نمیدهد. دیگری میگوید پس من هم برای اثبات ایمانم میایم. شب هنگام بود که به بلندی کوه مزبور رسیدند و صدایی در تاریکی شنیدند که میگفت : بار اسب هایتان را از سنگ های روی زمین پر کنید. سوارکار اول میگوید دیدی؟ بعد از اینهمه سوارکاری و کوه نوردی او هنوز میخواهد تا بار ما را سنگین تر کند. من هرگر اطاعت نخواهم کرد و سوارکار دوم همان کاری را کرد که به او دستور داده شده بود. وقتی از کوه پایین آمدند، سپیده دم شده بود و اولین اشعه های نور خورشید سنگ هایی را که شوالیه ی دوم با خود به همراه آورده بود روشن نمود.آنها خالص ترین الماس های دنیا بودند.

استاد میگوید :

« تصمیمات و تقدیرات الهی اسرار آمیز هستند اما همیشه به صلاح ما می باشد.»

نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 23:12 توسط دونه برف| |

 

 

در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار!
كاروانهای فروماندهء خواب از چشمت بیرون كن!
باز كن پنجره را!

تو اگر باز كنی پنجره را،
من نشان خواهم داد،
به تو زیبایی را.

بگذر از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانهء خود خواهم برد
كه در آن شوكت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش ،
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن میبارد.

باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد ؛
به عروسیِ عروسكهای
كودكِ خواهر خویش‌ ؛

كه در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و كودكی است
چهره ای نیست عبوس.

كودك خواهر من ،
در شبِ جشن عروسیِ عروسكهایش می رقصد
كودك خواهر من ،
امپراتوری پر وسعتِ خود را هر روز،
شوكتی میبخشد.
كودك خواهر من نامِ تو را میداند
نام تو را می خواند !
 - گل قاصد آیا
    با تو این قصهء خوش خواهد گفت ؟!-

باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشانِ حیات ،
آب این رود به سرچشمه نمیگردد باز ؛
بهتر آن است كه غفلت نكنیم از آغاز.
باز كن پنجره را ! -
  - صبح دمید !.

حمید مصدق

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 0:28 توسط دونه برف| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


كد ماوس