صدای پای برف
شوالیه ای خطاب به دوستش میگوید: بیا تا به سمت کوهی برویم که خداوند در آن زندگی میکند. میخواهم امتحان کنم که او چگونه فقط میتواند دستور داده و هیچ کاری برای سبک تر کردن باز و فشار مسئولیت ما انجام نمیدهد. دیگری میگوید پس من هم برای اثبات ایمانم میایم. شب هنگام بود که به بلندی کوه مزبور رسیدند و صدایی در تاریکی شنیدند که میگفت : بار اسب هایتان را از سنگ های روی زمین پر کنید. سوارکار اول میگوید دیدی؟ بعد از اینهمه سوارکاری و کوه نوردی او هنوز میخواهد تا بار ما را سنگین تر کند. من هرگر اطاعت نخواهم کرد و سوارکار دوم همان کاری را کرد که به او دستور داده شده بود. وقتی از کوه پایین آمدند، سپیده دم شده بود و اولین اشعه های نور خورشید سنگ هایی را که شوالیه ی دوم با خود به همراه آورده بود روشن نمود.آنها خالص ترین الماس های دنیا بودند. استاد میگوید : « تصمیمات و تقدیرات الهی اسرار آمیز هستند اما همیشه به صلاح ما می باشد.» در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار! تو اگر باز كنی پنجره را، بگذر از زیور و آراستگی باز كن پنجره را كه در آن مجلس جشن كودك خواهر من ، باز كن پنجره را حمید مصدق
![]()

كاروانهای فروماندهء خواب از چشمت بیرون كن!
باز كن پنجره را!
من نشان خواهم داد،
به تو زیبایی را.
من تو را با خود تا خانهء خود خواهم برد
كه در آن شوكت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش ،
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن میبارد.
من تو را خواهم برد ؛
به عروسیِ عروسكهای
كودكِ خواهر خویش ؛
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و كودكی است
چهره ای نیست عبوس.
در شبِ جشن عروسیِ عروسكهایش می رقصد
كودك خواهر من ،
امپراتوری پر وسعتِ خود را هر روز،
شوكتی میبخشد.
كودك خواهر من نامِ تو را میداند
نام تو را می خواند !
- گل قاصد آیا
با تو این قصهء خوش خواهد گفت ؟!-
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشانِ حیات ،
آب این رود به سرچشمه نمیگردد باز ؛
بهتر آن است كه غفلت نكنیم از آغاز.
باز كن پنجره را ! -
- صبح دمید !.![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

