تبليغاتX
برف
برف

صدای پای برف

 

باران آرام آرام صورت پنجره اتاقم را میشوید ومن بار دیگر با چشمانی منتظر به هیاهوی آدمک های شهر می نگرم، ولی هیچ یک از این تصاویر تسلی بخش قلب بیتابم نیست.

دلم دستانی میخواهد برای نوازش ، شانه های استواری برای تکیه دادن و انگشتانی مهربان برای پاک کرن اشک هایم  .

صبر، صبر و باز هم صبر باید نمود.

نمیدانم سرنوشت قایق کوچک عشق را به کجا خواهد برد؟

آنگاه که درد هایت را در گوشهایم زمزمه میکنی بی صدا اشک میریزم ولی دم نمیزنم تا مبادا ترک بردارد چینی نازک قلبت.

مهتاب من تو نیز شراب صبر را از جام دلدادگی بنوش و بر بازی روزگار لبخند زن و فراموش مکن که تمام غم های دنیا در پیشگاه لبخند شیرینت سجده خواهند کرد.

با تک تک نفس هایم برایت دعا میکنم چرا که تو بزرگ ترین موهبت خدایی به زندگی ساده دانه کوچک برف.

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 22:25 توسط دونه برف| |

 

(بسیار سفر باید تا پخته شود خامی)

امروز سفر کوتاه و یک روزه ای داشتم که به اندازه یک عمردرس گرفتم و لحظه ای دلتنگیهام رو فراموش کردم.

ادمایی که توی شهر زندگی میکنن به واسطه تک تک امکانات رفاهی قدم به قدم از هم دورتر میشن، و تنها چیزی که از زندگی میفهمن دوندگی های روزانه برای به دست اورن سرمایه بیشتره ، برای اینکه به خودشون و به دیگران ثابت کنن که برترن.دید و بازدیدها کم و کمتر میشه که در نهایت شاید سالی یک بار اونم توی یه مهمونی اجباری!

مردم شهرهای بزرگ حتی شهر کوچیک من دوست ندارن پیشرفت همسایشون رو ببینن دوست ندارن پدر و مادرشون در مورد کار و زندگی شخصیشون نظری بدن و روی هر صحبتی مهر دخالت میزنن . و پدر و مادر تنها منبعی هستن که میشه ازشون تا موقعی که نیاز داریم استفاده کنیم .

انقدر چشم و هم چشمی زیاده که اگه کسی بخواد سالی یک بار به برارش سر بزنه شرمنده میشه و به این فکر میفته که چطور باید جبران کنه ؟

از مادرم شنیدم که زمان بچگیاشون شب ها  و یا در عید نوروز مردم دسته دسته به دید و بازدید میرفتن و به کاسه ای شیر یا تنقلاتی ساده  راضی بودن و چیزی که مهم بود کنار هم بودن و لذت بردن از سخنان پیر مجلس بود. همون ریش سفیدی که الان هیچ کس حتی زحمت شنیدن راهنمایی هاش رو به خودش نمیده.

مردم گذشته انگار برای قرن ها پیش بودند اگر مردم امروز فرندان پدران گذشته باشن چرا اینهمه تغییر کردند؟

 چرا کسی دست انسان افتاده ای رو نمیگیره و بلندش نمیکنه چرا همه منتظرند که کسی بیفته تا اون ها هم از روش رد بشن؟ چرا کسی با صداقت و از ته دل برای دیگری خوشحال نمیشه؟ چرا کسی از صمیم قلب از درد دیگری ناراحت نمیشه؟ چرا عشق ها توخالی شدن؟ چرا کسی  از دختر همسایه  چرا کسی از ناموس دفاع نمیکنه؟ چرا همه به فکر خودشونن؟ چرا زیارت خانه خدا شده بازیچه دست مردم؟ چرا تا وقتی گرسنه ای در همسایگیمون هست برای یه نام بارها و بارها به سفر میریم ؟ به سفر خانه خدا که برای رسیدن به اون باید شایستگیش رو پیدا کرد؟ چرا حرمت ها از بین رفته؟ چرا چرا؟

نمیدونم شاید گرونیه؟ شاید کار کمه؟ شاید .......؟ ولی به نظر من قلب ادما رو لایه از سیاهی گرفته و گروهی در تلاشن که پاکش کنن ولی گروهی دیگه از رنگ سیاه بیشتر لذت میبرن!

امروز در یه روستایی توی دل کوه قلب هایی رو پیدا کردم از جنس مروارید ناب و سپید که توی اون مدت کم احساس کردم چیزایی رو که در مورد گذشته شنیدم دارم میبینم و با تمام وجود تجربه میکنم .

ادمایی که مهمون براشون ارزش داره و کمک کوچیک رو در سال های دور فراموش نمیکنن ، ادمایی که هنوز بدی رو یاد نگرفتن ، ادمایی که قلبشون توی همون روستای دور افتاده و دور از امکانات از سیاهی به دوره.

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 21:39 توسط دونه برف| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


كد ماوس