تبليغاتX
برف
برف

صدای پای برف

 

معلم پای تخته داد می زد
 صورتش از خشم گلگون بود
 و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود

ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد

برای آنکه بی خود، های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت

یک با یک برابر هست

 از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است

معلم
مات بر جا ماند !

و او پرسید
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز

یک با یک برابر بود
 

سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود.

و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم

یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟

یک اگر با یک برابر بود


پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
 یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟

یک اگر با یک برابر بود


پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟

معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
 

یک با یک برابر نیست

نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 0:37 توسط دونه برف| |

چقدر سخته توی چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش ،  یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت  شی ،  حس کنی که هنوزم دوستش داری !

چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی، که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده !

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی !

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه های خیس کنه ، اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که  هنوزم دوستش داری !

چقدر سخته گله آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت، آروم زیر لب بگی :

گل من باغچه نو مبارک .

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 2:22 توسط دونه برف| |

  

صبحی زیبا به رنگ شوق چشمانت .

من بودم و تپش های این قلب خسته، تو بودی و لبخندی شیرین.

آندم که نگاه خیره چشمانت ، عشق را به تماشا میخواند ، بوی عطر نان ، سادگی قلب هایمان را به مهمانی عشق دعوت میکرد.

آری ، آهوی گریز پا ، قلبش را به صیاد مهربان بخشید و عشق او را در چشمانش جای داد.

تمنای وجودم ، برای همیشه به سوی عشق پاکت جاری است.

بوسه های نوازشگر دستانت ، آرامش زندگی را در گوش های بازیگوشم نجوا میکند.

نمیدانم ، چه بگویم ، چه بگویم از عشق ، که مرا تغییر داد و صبر را بر من آموخت اما ....................

اما گاه پیمانه خمار صبرم بی قراری میکند و با تو بودن را فریاد میزند.

دلم برات تنگ است و هنوز طنین زیبای صدایت اشک های سپیدم را در پس لبخند امید پنهان میکند.

تا اوج آسمان بودن با تو خواهم ماند.

 دونه برف

 

 

نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 1:21 توسط دونه برف| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


كد ماوس