شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی آوای تو می خواندم از لابتناهی آوای تو می آردم از شوق به پرواز شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی امواج نوای تو به من می رسد از دور دریایی و من تشنه مهر تو چو ماهی وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست من سرخوشم از لذت این چشم به راهی ای عشق تو را دارم و دارای جهانم همواره تویی هرچه تو گویی و تو خواهی
مشیری
رویای جاودان شبانه ام قلبم به یاد مهربانی دستانت می تپد.
دلم تنگ است ، دلم برای مهربانی نگاهت ، شیرینی بوسه هایت ، و گرمای تند آغوشت ،تنگ است . ثانیه شمار ساعت تنهاییم در لحظه فراق تو مرده است . دیگر طاقت تنهایی و تنها بودنت را ندارم . دلم می خواهد روزی برای همه عمر، دستانت را به من بسپاری . به یادت بودم و به یادت هستم .
شیما جان ، از صمیم قلب اولین سالگرد درگذشت امیرت را تسلیت می گویم. آری می دانم قبول از دست دادن عشقی که هنوز طعم وصالش را نچشیده بودی بسیار دشوار است و رنج بزرگیست که روزها را با تصویر قاب کرده ی عشقی خاموش سر کنی و تنها خاطرات روزهای وصال مرهم زخم های قلب کوچکت باشد . اما ، هنوز زندگی جاریست و تا شقایق هست زندگی باید کرد.
می دانم ، می دانم .دوستش داری و خسته ای. دلت گرفته، و با آروز دیدار امیرت چشم بر هم می نهیو باز هم می دانم که هیچ یک از ما توان درک اندوه بزرگت را نداریم . مرا ببخش که دوست خوبی برای لحظات سخت زندگیت نبودم . مرا ببخش که اشک هایم امروز جاری گشته. شاید حال عظمت عشقت را درک کرده ام. اهوی خسته دستان مهربانت در دست می گیرم و تو را به خاطر صبرت ستایش می کنم.