صدای پای برف
بي بي شرقي غزل چشم سياهت شب يلدا رو چراغون مي كنه يه چيزي داره نگاهت منو تا معجزه مهمون مي كنه...... شب یلدا مبارک شبي سيمين تن مهتاب رويي سيه چشمي، غزالي، مشگمويي تن او از سپيدي، نور مهتاب صفاي گردنش چون موج سيماب دو زلفش چون دلم از تاب رفته لبانش غنچه اي در آب رفته ز مويش عطر مريم پخش مي گشت پي دستي نوازش پخش مي گشت دو لب بودش و ليكن چشمه نوش به ديدارش غم دل شد فراموش لبانش در سخن گفتن گهر ريز لباني دل فريب و بوسه انگيز دو لب، هستي فزاي و عافيت سوز فنون عشق ورزي را خود آموز لبان بوسه جوي و بوسه خواهي به شهر عشق از آن لب بود راهي نميدانم در آن لبها چها بود كه در هر بوسه اش طعمي جدا بود مرا بخشيد شور زندگاني چشيدم از لبش طعم جواني مهدي سهيلي كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت. نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود. مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي. كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست.
آری دوست من... در اندرون تو کسيست ... دنياييست ... وتو را ياري خواهد کرد... که خواستن را... به شدن بدل کني ... پس خويشتن را ... چنان ترميم کن... که مي پسندي... باز امشب اي ستاره تابان نيامدي... باز اي سپيده شب هجران نيامدي... شمعم شكفته بود كه خندد به روي تو... افسوس ، اي شكوفه خندان نيامدي... زنداني تو بودم و مهتاب من چرا... باز امشب از دريچه زندان نيامدي... با ما سر چه داشتي اي تيره شب كه باز... چون سر گذشت عشق به پايان نيامدي... شعر من از زبان تو خوش صيد دل كند... افسوس ، اي غزا ل غز لخوان نيامدي... خوان شكر به خون جگر دست مي دهد... مهمان من ، چرا به سر خوان نيامدي؟... گيتي متاع چون مَنَش آيد گران به دست... اما تو هم به دست من ارزان نيامدي... صبرم نديدی كه چه زورق شكسته اي ست... اي تخته ام سپرده به طوفان ، نيامدي... در طبع شهريار ، خزان شد بهار عشق... زيرا تو خرمن گل و ريحان نيامدي... با اميدي گرم و شادي بخش با نگاهي مست و رويايي دخترك افسانه مي خواند نيمه شب در كنج تنهايي بي گمان روزي ز راهي دور مي رسد شهزاده اي مغرور مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر ضربه سم ستور باد پيمايش مي درخشد شعله خورشيد بر فراز تاج زيبايش تار و پود جامعه اش از زر سينه اش پنهان به زير رشته هايي از در و گوهر مي كشاند هر زمان همرا خود سويي باد ، پرهاي كلاهش را يا بر آن پيشاني روشن حلقه موي سياهش را مردمان در گوش هم آهسته مي گويند، آه ...... او با اين غرور و شوكت و نيرو در جهان يكتاست بيگمان شهزاده اي والاست دختران سر مي كشند از پشت روزنها گونه هاشان آتشين از شرم اين ديدار سينه ها لرزان و پر غوغا در تپش از شوق يك پندار شايد او خواهان من باشد ليك گويي ديده شهزاده زيبا ديده مشتاق آنان را نمي بيند او از اين گلزار عطر آگين برگ سبزي هم نمي چيند همچنان آرام و بي تشويش مي رود شادان به راه خويش ضربه سم ستور باد پيمايش مقصد او ، خانه دلدار زيبايش مردمان از يكديگر آهسته مي پرسند كيست پس اين دختر خوشبخت؟ ناگهان در خانه مي پيچد صداي در سوي در گويي ز شادي مي گشايم پر اوست ....آري..... اوست آه....... اي شهزاده........ اي محبوب رويايي نيمه شبها خواب مي ديدم كه مي آيي زير لب چون كودكي آهسته مي خندد با نگاهي گرم و شوق آلود بر نگاهم راه مي بندد اي دو چشمانت رهي روشن به سوي شهر زيبايي اي نگاهت باده اي در جام مينايي آه..... بشتاب اي لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرايي ره بسي دور است ليك در پايان اين راه ، قصر پر نور است. مي نهم پا بر ركاب مركبش خاموش مي خزم در سايه آن سينه و آغوش مي شوم مدهوش. باز هم آرام و بي تشويش مي خورد بر سنگ فرش كوچه هاي شهر ضربه سم ستور باد پيمايش مي درخشد شعله خورشيد بر فراز تاج زيبايش مي كشم همراه او زين شهر غمگين رخت. مردمان با ديده حيران زير لب آهسته مي گويند: دختر خوشبخت.......... تقديم به شهزاده روياها كه مرگ غمها را برايم به ارمغان آورد. 
![]()

![]()
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گِل است، او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهد ديد؛ جز آن كه بايد.
مسافر رفت و كولهاش سنگين بود.
هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود.
درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت.
درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم ميهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفتهاي، اين همه يافتي!
درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جادههاست...
![]()
![]()

![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


