صدای پای برف
منُ مهربون نگا كن تا نلرزه دلُ دستم اسم تازمُ صدا كن تو بگو كه من كي هستم منُ مهربون نگا كن تا نيفتم از سرودن بهترين فصل كتابه صفحه هاي با تو بودن كي به جز من مثه سايه پا به پاس با غم چشمات؟ اون كيه كه غصه داره براي شبنم چشمات؟ اون كيه كه حتي تو خواب تو هميشه روبه روشي؟ اون اسير جادهاسُ تو جواب جستجوشي دوباره منُ نگا كن با يه لبخند صميمي مثل وقت سبز ديدار پاي اون سرو قديمي تو همون كوچه بن بست كه گذرگاه غزل شد اونجا كه اسم منُ و تو مثل يه ضرب المثل شد كي به جز من مثه سايه پا به پاس با غم چشمات؟ اون كيه كه غصه داره براي شبنم چشمات؟ اون كيه كه حتي تو خواب تو هميشه روبه روشي؟ اون اسير جادهاسُ تو جواب جستجوشي یغما گلرویی خدايا آنان كه همه چيز دارند مگر تو را به سخره مي گيرند آنان را كه هيچ ندارند مگر تو را هر كودكي با اين پيام به دنيا مي آيد كه خدا هنوز از انسان نوميد نيست. خدا به انسان مي گويد: شفايت مي دهم از اين رو كه آسيبت مي رسانم دوستت دارم از اين رو كه مكافاتت مي كنم آنان كه فانوسشان را بر پشت مي برند سايه هايشان پيش پايشان مي افتد ماه روشني اش را در سراسر آسمان مي پراكند و لكه هاي سياهش را براي خود نگه مي دارد كاريز خوش دارد خيال كند كه رودها تنها براي اين هستند كه به او آب برسانند خدايا نه براي خورشيد ونه براي زمين بلكه براي گل هايي كه برايمان مي فرستد چشم به راه پاسخ است. رابيندرانات تاگور اي آفتاب كه در شب تنهايي من دميده اي از سرزمين من پاي مكش اي عطر خيال انگيز باغهاي بهشتي كه در دشت سوخته قلب شاپرك پاي گذاشتي و رونق جاويد بهاران را به ارمغان آورده اي لحظه اي درنگ كن من در دميدن آفتاب در چهر گل در حلاوت اميد روشني تو را مي بينم و جلوه تو را مي يابم و شيريني تو را احساس ميكنم دلدارم ساعت سازان چه مي دانند اين تنها چشمان تواند كه وقت را مي سازند و طرح زمان را مي ريزند. پيش از آنكه دلدارم شوي تقويم ها بودند براي شمارش تاريخ پس از آنكه دلدارم شدي مردم مي گفتند: سال هزار پيش از چشمانش ....قرن دهم بعد از چشمانش...... ساعتهاي گراني كه پيش از تو خريده بودم از كار افتاده اند و اينك: ساعتي جز...عشق... بر دستم نيست. به گاه عشق همه كليدهاي جانم را در تلاطمي سرشار گم كرده ام. همه چيز زنده است تا من زندگي كنم بي آنكه به دوردستها سفر كنم همه چيز را مي توانم ببينم هر آنچه را كه زنده است در هستي تو مي بينم. تو را من چشم در راهم شباهنگام كه مي گيرند در شاخ تلاجن سايه ها رنگ سياهي و زان دلخستگانت راست اندوهي فراهم تو را من چشم در راهم. شباهنگام در آن دم كه بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند درآن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پاي سرو كوهي دام گرم ياد آوري يا نه من از يادت نمي كاهم تو را من چشم در راهم. نیما یوشیج بچه ها صبحتان بخير......... سلام درس اول فعل مجهول است فعل مجهول چيست مي دانيد؟ نسبت فعل ما به مفعول است در دهانم زبان چو آويزي در تهيگاه زنگ مي لغزيد صورت ناساز آنچنان كه مگر شيشه بر روي سنگ مي لرزيد ساعتي داد آن سخن دادم حق گفتار را ادا كرد تا ز اعجاز خود شوم آگاه ژاله را زان ميان صدا كردم ژاله از درس من چه فهميدي؟ پاسخ من سكوت بود و سكوت ده جوابم بده كجا بودي؟ رفته بودي به عالم هپروت؟ خنده دختران و غرش من ريخت بر فرق ژاله چو باران ليك او بود غرق حيرت خويش خشمگين انتقام جو گفتم: بچه ها گوش ژاله سنگين است دختري طعنه زد كه نه خانم درس در گوش ژاله ياسين است باز هم خنده ها و همهمه ها تند و پي گير مي رسيد به گوش زير آتشفشان ديده من ژاله آرام بود و سرد و خموش رفته تا عمق چشم حيرانم آن دو ميخ نگاه خيره او موج زن در دو چشم بي گنهش رازي از روزگار تيره او آنچه در آن نگاه مي خواندم قصه غصه بود و حرمان بود ناله اي كرد و در سخن آمد با صدايي كه سخت لرزان بود فعل مجهول فعل آن پدريست كه دلم را زد درد پر خون كرد خواهرم را به مشت و سيلي كوفت مادرم را ز خانه بيرون كرد شب دوش از گرسنگي تا صبح خواهر شيرخوار من ناليد سوخت از تب شب برادر من تا سحر در كنار من ناليد از غم آن دو تن دو ديده من اين يكي اشك بود و آن خون بود مادرم را دگر نمي دانم كه كجا رفت و حال او چون بود گفت و ناليد و آنچه باقي ماند هق هق گريه بود و ناله او شسته مي شد به قطره هاي سرشك چهره همچو برگ لاله او ناله من به ناله اش آميخت كه غلط بود آنچه من گفتم درس امروز قصه غم توست تو بگو من چرا سخن گفتم فعل مجهول فعل آن پدريست كه ترا بيگناه مي سوزد آن حريق هوس بود كه در او مادري بي پناه مي سوزد. سيمين بهبهاني ![]()

![]()

![]()

![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


