صدای پای برف
تاجري پسرش را براي آموختن راز خوشبختي به نزد خردمندترين انسان ها فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه مي رفت تا اينكه بالاخره به قصري زيبا برفراز قله كوهي رسيد. مرد خردمندي كه او در جستجويش بود آنجا زندگي مي كرد. به جاي اينكه با يك مرد مقدس روبرو شود وارد تالاري شد كه جنب و جوش بسياري در آن به چشم مي خورد فروشندگان وارد و خارج مي شدند مردم در گوشه اي گفت و گو مي كردند اركستر كوچكي موسيقي لطيفي مي نواخت و روي يك ميز انواع و اقسام خوراكي هاي لذيذ آن منطقه چيده شده بود. خردمند با اين و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر كند تا نوبتش فرا رسد. خردمند با دقت به سخنان مرد جوان كه دليل ملاقاتش را توضيح مي داد گوش كرد اما به او گفت كه فعلا وقت ندارد كه راز خوشبختي را برايش فاش كند. پس به او پيشنهاد كرد كه در قصر گردشي بكند و حدود دو ساعت ديگر به نزد او بيايد. مرد خردمند اضافه كرد : معذالك مي خواهم از شما خواهشي كنم آن وقت يك قاشق كوچك به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ريخت و گفت در تمام مدت گردش اين قاشق را در دست داشته باشيد و كاري بكنيد كه روغن آن نريزد. مرد جوان شروع كرد به بالا و پايين رفتن از پله هاي قصر درحالي كه چشم از قاشق برنمي داشت دو ساعت بعد به نزد خردمند برگشت. مرد خردمند از او پرسيد : آيا فرشهاي ايراني اتاق نهارخوري را ديديد؟ آيا باغي را كه استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن كرده است ديديد؟ آيا اسناد و مدارك زيبا و ارزشمند مرا كه روي پوست آهو نگاشته شده در كتابخانه مشاهده كرديد؟ مرد جوان شرمسار اعتراف كرد كه هيچ چيز نديده است تنها فكر و ذكر او اين بوده كه قطرات روغني را كه خردمد به او سپرده بود حفظ كند. - خوب پس برگرد و شگفتي هاي دنياي مرا بشناس آدم نمي تواند به كسي اعتماد كند مگر اينكه خانه اي را كه او در آن ساكن است بشناسد. مرد جوان با اطمينان بيشتري اين بار به گردش در كاخ پرداخت در حالي كه همچنان قاشق را به دست داشت با دقت و توجه كامل آثار هنري را كه زينت بخش ديوارها و سقف ها بودند مي نگريست. او باغها را ديد و كوهستان هاي اطراف را ظرافت گل ها و دقتي را كه در نصب آثار هنري در جاي مطلوب به كار رفته بود تحسين كرد وقتي به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزئيات براي او توصيف كرد. خردمند پرسيد: پس آن دو قطره روغني كه به تو سپرده بودم كجاست مرد جوان قاشق را نگاه كرد و متوجه شد كه آن را ريخته است آنوقت مرد خردمند به او گفت : تنها نصيحتي كه به تو مي كنم اين است راز خوشبختي اين است كه همه شگفتي هاي جهان را بنگري بدون اينكه هرگز دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش كني. برگرفته از کتاب کیمیاگر نوشته پائلو کوئیلو پس از مرگ نرگس پريان جنگل به كنار درياچه آب شيرين آمدند و آن را لبالب از اشكهاي شور يافتند. پريان پرسيدند: چرا گريه مي كني ؟ درياچه جواب داد: من براي نرگس گريه مي كنم. پريان گفتند: هيچ جاي تعجب نيست چون هر چند كه ما پيوسته در بيشه ها به دنبال او بوديم تنها تو بودي كه مي توانستي از نزديك زيبايي او را تماشا كني. آنگاه درياچه پرسيد: مگر نرگس زيبا بود؟ پريان شگفت زده پرسيدند: چه كسي بهتر از تو اين را مي داند؟ او هر روز در ساحل تو مي نشست و به روي تو خم مي شد. درياچه لحظه اي ساكت ماند و سپس گفت : من براي نرگس گريه مي كنم اما هرگز متوجه زيبايي او نشده بودم. من براي نرگس گريه مي كنم زيرا هر بار كه به روي من خم مي شد مي توانستم در ژرفاي چشمانش بازتاب زيبايي خويش را ببينم. برگرفته از کتاب کیمیاگر نوشته پائلو کوئیلو پس از مردن چه خواهم شد نمي دانم نمي خواهم بدانم: كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش و او يكريز پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد و فرياد گلويم : گوشها را بر ستوه آرد و خواب خفتگان آشفته آشفته تر سازد و گيرد او بدين ترتيب تاوان سكوت و انتقام اختناق مرگبارم را. موسوی اهری عروس و داماد كليسا را ترك كردند. ساقدوش از جلو و مهمانان شادمان از پشت آنان را همراهي مي كردند. در اطراف آنان پسران جوان پايكوبي مي كردند و دختران ترانه لذت و سرور مي خواندند. آنان دسته جمعي به سمت خانه داماد به راه افتادند كه با لوازمي گرانقيمت ظروفي باشكوه و گياهاني معطر آرايش شده بود. زوج بر روي تخت مزين و مهمانان بر فرشهاي ابريشمين و صندلي هاي مخمل كه فضاي اتاق بزرگ را پر كرده بود نشستند. خدمتكاران با عجله شراب آوردند و صداي شادمان جام ها به گوش مي رسيد. نوازندگان آمدند و جاي خويش را يافتند و با صدايي جادويي ميهمانان را مست ساختند و قلبها با صدايي كه از رشته هاي عود بر مي خاست مسرور ساختند. صداي آه مردان چون صداي دايره زنگي به موسيقي آنان صفا مي داد. سپس دختران برخاستند تا برقصند. پيكرهايشان به اين سو و آن سو به حركت در مي آمد. همچون شاخه هاي ظريف كه با نسيم حركت مي كنند. چين لباسهايشان چون ابرها كه با نور ماه مي آميزد تغيير مسير مي داد. تمام چشم ها به سوي آنان بود و تمام سرها خم شده بود تا آنان را بنگرد. روح مردان جوان آنان را در آغوش مي كشيد و زيبايي شان قلب مردان مسن تر را مي شكست. سپس همگي درخواست مقدار بيشتري شراب كردند. آنان خستگي ناپذير به نظر مي رسيدند و صدايشان هرآن بلندتر مي شد. افراط حكم مي راند و اصالت از ميان رفته بود. هوش ضايع شده بود. جانها مي سوخت و قلبها نمي آسود. تمامي خانه و هرچه در آن بود چون گيتاري با سيم هاي گسسته مي نمود كه با خشني اهريمن زورآزمايي مي كرد و ترانه هايش مابين توازن و ناموزوني در جريان بود و اينجا مردي جوان اسرار عشق خويش را بر دختري عشوه گر كه به زيباي اش مي باليد فاش مي كرد. در آنجا جواني ديگر كلماتي شيرين مهيا مي ساخت و در انتظار فرصتي بود تا به دختري زيبا بيان كند. مردي ميانسال جام ها را يكي پس از ديگري خالي مي كرد و از نوازندگان مي خواست تا آهنگي بنوازد كه ياد آور روزهاي جواني اش باشد. در اين گوشه زني به چشمان مردي كه به زني ديگر مي نگريست چشم دوخته بود. در آن گوشه زني كه موهايش در اثر گذشت زمان به سپيدي گراييده بود به دختران جوان چشم دوخته بود تا از ميان آنان عروسي براي تنها پسرش بيابد. در كنار پنجره زني ايستاده بود كه همسرش مست از شراب بود و در انتظار فرصتي بود تا بتواند با معشوقش باشد. همگي در دريايي از شراب و رقص غوطه ور بودند و سيلي از لذت و وجد و سرور آنان را با خود مي برد. وقايع ديروز را به دست فراموشي سپرده و روي خويش را از فردا برگردانده بودند و خود را فداي بهره برداري از اكنون كرده بودند. عروس زيبا با نگاهي غمگين به اين مناظر مينگريست همچون يك زنداني كه به ديوارهاي سياه زندانش مي نگرد. هرچند به يكي از گوشه هاي اتاق خيره مي گشت. جواني بيست ساله تنها در ميان مردم شادمان نشسته بود. چون پرنده اي زخمي كه از گروه خويش جامانده بود. دستهايش را روي سينه جمع كرده بود طوري كه گويا مي خواست از پرواز قلبش جلوگيري كند. به چيزي غير قابل رويت در فضا خيره گشته بود گويا كه جوهر اصلي او از پيكرش عزيمت كرده بود تا با منظر شب بياميزد. نيمه شب شد شوريدگي مردم به ديوانگي رسيد.افكار ميهمانان با شراب ابري شد و گفتارشان بي پرده داماد از جايش برخاست. او مردي ميانسال بود كه رفتاري خشن داشت . مستي احساساتش را كمرنگ ساخته بود. او در ميان ميهمانان شروع به قدم زدن كرد. به آنان درود مي گفت و تهنيت آنان را مي پذيرفت. در آن لحظه عروس به دختري اشاره كرد تا بيايد و كنار او بنشيند. عروس طوري به او نگاه مي كرد كه گويا آرزو داشت كه او رازي مهيب را آشكار سازد. او به سوي دخترك خم شد و در گوشش اين كلمات را نجوا كرد : دوست من با محبتي كه روح هاي ما را از كودكي به هم پيوند داده است به تو التماس ميكنم. من با عشقي كه روح هاي ما را را لمس كرده است و آنرا روشن ساخته است با رازي كه در قلبهايمان نهفته است و با تمام چيزهايي كه در اين زندگي برايت عزيز است به تو التماس مي كنم من به لذتي كه در قلب تو و عذابي كه در قلب من موج مي زند به تو التماس مي كنم نزد ( سليم ) برو و از او بخواه كه مخفيانه به باغ رود و از آنجا در ميان درختان بيد در انتظار من بماند. سوسن به او التماس كن تا بپذيرد. روزهاي گذشته را به او خاطر نشان كن. با نام عشق از او استدعا كن. به او بگو: او قابل ترحم و كور است. به او بگو : او در حال مرگ است و مي خواهد قبل از آنكه سايه ها او را كاملا پنهان سازند دريچه قلبش را به سوي تو بگشايد. به او بگو: او با اضطرار و پريشاني در حال نابودي است و فقط مي خواهد نور چشمانت را ببيند قبل از آنكه شعله هاي آتش جهنم راهش را بربايد. به او بگو: او چون گناهكاري است كه مي خواهد به گناهانش اعتراف كند و از تو طلب بخشش كند به سوي او بشتاب و برايم زاري كن. نيازي نيست از اين بترسي كه اين گرازها صداي شما را بشنوند زيرا گوشهايشان بسته است و چشمهايشان نابينا. سوسن از كنار عروس برخاست تا نزد سليم رود و با او صحبت كند سليم هنوز تنها نشسته بود. او شروع به عجز و لابه نمود و سخنان دوستش را در گوش او نجوا كرد. اثبات مهر و ارادت خالص در حركات او موج مي زد او سرش را برگرداند تا بهتر بشنود اما هيچ پاسخي نداد. هنگامي كه او از سخن گفتن باز ايستاد سليم نگاهي به او انداخت. چون تشنه اي كه به ليواني آب كه در بالاي آسمان قرار دارد بنگرد با صدايي آرام و گويا از اعماق زمين برمي خواست پاسخ داد : من در باغ در ميان درختان سرو در انتظار او خواهم ماند. او اينها را گفت و برخاست تا به باغ رود. فقط چند دقيقه بعد عروس نيز برخاست تا او را دنبال كند. مخفيانه به اطراف مي نگريست. به مرداني كه از شراب محفوظ بودند و به زناني كه توسط باقيمانده مردان جوان حلقه زده شده بودند. او بيرون و به داخل باغ رفت كه در جامه شب مخفي شده بود. با شتابي چون غزالي ترسان كه از ترس گرگهاي گرسنه به سوي بيشه زار مي رود او به درختان سرو رسيد و مرد جوان در انتظار او بود. هنگامي كه خويش را در كنار او يافت خود را به آغوش او رسانيد. بازوانش را به دور گردن او حلقه زد و به چشمانش خيره گشت. او با شتاب سخن مي گفت و كلمات را از دهانش بيرون مي ريخت. همانگونه كه اشك از چشمانش جاري بود. گوش كن عشق من خوب گوش كن من از شتاب و بي توجهي ام پشيمانم من پشيمانم سليم و ندامت قلب مرا در هم شكسته است. من عاشق تو هستم و نه هيچ كس ديگر و تا پايان عمر عاشق تو خواهم ماند. آنان به من گفتند كه تو مرا فراموش كرده اي از من دور شده اي و عاشق ديگري شده اي. سليم همه آنان به من اينها را گفتند و قلب مرا مسموم ساختند. ناخنهايشان قلبم را خراشيد و روح مرا با دروغ سرشار ساختند. نجيبه به من گفت كه مرا به ياد فراموشي سپرده اي از من نفرت داري و بي صبرانه عاشق اويي. آن زن شيطان صفت مرا به اشتباه انداخت و احساساتم را گمراه ساخت. تا حدي كه حاضر شدم يكي از خويشان او را به همسري برگزينم. من موافقت كردم سليم اما همسري به جز تو ندارم. اكنون اكنون شيطان از پيش ديدگانم كنار رفته است و به سوي تو باز گشته ام . من آن خانه را ترك كرده ام و هرگز به آن باز نواهم گشت. آمده ام تا تو را در آغوش گيريم . هيچ نيرويي در جهان نمي تواند مرا به خانه مردي كه من ازدواج او را از روي نااميدي و بغض قبول كردم بازگرداند. من پدري را كه سرنوشت قيوميت مرا به او سپرد ترك كرده ام. من تاج گل عروسي ام را از سر بر ميدارم. من قوانين را كه آداب و رسوم آنها را وضع كرده است زير پا مي گذارم . من همه چيز را در اين خانه ترك مي كنم خانه اي كه سرشار از شرارت و هرزگي است. آمده ام تا با تو به سرزميني دور رويم. به پايان زمين به خانه مخفي اجنه در دستان مرگ. بيا سليم بايد عجله كنيم و اين مكان را به دست شب بسپاريم. بايد به بندرگاه رويم و قايقي برداريم تا ما را به سرزمين هاي دور ببرد. بگذار همين اكنون برويم و هنگامي كه سپيده سر بزند ما از چنگال دشمنان دور خواهيم بود. ببين اين جواهرات و طلاها را نگاه كن. اين گردنبند و حلقه گرانقيمت اين گوهر گرانبها آينده ما را تامين مي كند. ارزش آن كافي است تا بتوانيم چون شاهزادگان زندگي كنيم. چرا چيزي نمي گويي سليم ؟ چرا به من نگاه نمي كني ؟ چرا مرا نمي بوسي ؟ آيا صداي گريه قلبم و فرياد روحم را نمي شنوي ؟ آيا باور نداري كه دامادم را ترك گفته ام؟ و نيز پدر و مادرم را ؟ و با لباس عروسي آمده ام تا با تو پرواز كنم ؟ يا چيزي بگو يا بگذار شتاب كنيم زيرا اين لحظات از الماس نيز باارزش تر است و گرانتر از ديهيم پادشاهان است. صداي عروس هنگام سخن گفتن ترانه اي شيرين تر از نجواي زندگي كمي تلخ تر از آواز مرگ نرمتر از صداي بهم خوردن بال عميق تر از شكستن امواج به نظر مي رسيد. صدايي لرزان كه حق انتخاب ياس و اميد را داشت. لذت درد و مسرت و اضطرار در آن موج مي زد و نيز تمام عواطف و اشتياقي كه در قلب زنان وجود دارد. همنطور كه جوان گوش فرا مي داد عشق و غرور در وجودش در كشمكش بود و عشقي كه راه ناهموار زندگي را هموار مي ساخت. تاريكي ها را به روشنايي مبدل مي كرد و غروري كه پيشاپيش روح گام بر مي داشت و آنرا از تمايلات و رنج منحرف مي داشت. اين عشق فقط توسط خداوند مي توانست در قلب او گذارده شود و اين غرور فقط توسط قراردادهاي انساني در مغز او شكل گرفته بود. سكوت. لحظه هاي هرسناك گذشتند. لحظاتي مانند قرنهايي تاريك كه در آن قومهايي به حكومت مي رسند و سقوط مي كنند. جوان سرش را بالا گرفت. نجابت روح او بر تمايلاتش چيره شد. چشمانش را از صورت دخترك ترسان و منتظر به سوي ديگر معطوف كرد و گفت : اي زن به آغوش همسرت بازگرد. موضوع كاملا واضح است . بيداري آن نقاشي را كه با روياها كشيده شده بود پاك كرد. به مهماني عروسيت بازگرد قبل از آنكه چشمان تماشاگر تو را ببيند و مردم بگويند او همان شب عروسي اش به همسرش خيانت كرد. همانطور كه هنگامي كه معشوقش دور بود به او خيانت كرد. با اين كلمات عروس شروع به لرزيدن كرد. درست همانگونه كه يك گل در مقابل طوفان مي لرزد. با تالم گفت: من به آن خانه بازنخواهم گشت . حتي در آخرين لحظه زندگيم. من آنرا براي هميشه ترك گفته ام. من آنجا را به دست فراموشي سپرده ام. درست همانند تمام كساني كه هم اكنون در آن مثل زندانيان سرزمين هشياري خويش را فراموش كرده اند. مرا از خود مران و مگو كه من بي وفا هستم زيرا سرزمين عشق كه روح مرا به تو پيوند داده است از دستان كشيشي كه مرا به عقد همسرم درآورده است وسيعتر و نيرومندتر است. ببين من بازوانم را بدور گردن تو حلقه زده ام وهيچ نيرويي آنرا جدا نمي كند. روح من به روح تو پيوند خورده است و حتي مرگ هم نمي تواند آنرا جدا كند. جوان سعي كرد از ميان بازوان او بگريزد. با صدايي سرشار از نفرت و بي ميلي گفت : مرا ترك كن اي زن. اين من هستم كه تو را به ياد فراموشي سپرده ام. بله من تو را فراموش كرده ام. از تو نفرت دارم. اكنون عشق من به ديگري تعلق دارد. مردم چيزي بيش از حقيقت نمي گويند. آيا شنيدي چه گفتم ؟ من تو را فراموش كرده ام و ديگر وجود تو را به ياد نمي آورم. آنقدر از تو منزجرم كه حتي به چشمانت هم نمي توانم بنگرم. مرا ترك كن و بگذار راه خويش را بپيمايم. نزد همسرت برو و براي او همسري وفادار باش. دخترك آزرده ديده پاسخ داد: خير من آنچه را كه تو مي گويي باور ندارم تو مرا دوست داري. من كلمات عاشقانه را مي توانم در چشمانت بخوانم و هنگامي كه پيكر تو را لمس مي كنم آنرا حس مي كنم. تو مرا دوست داري. تو همانگونه كه من تو را دوست دارم مرا دوست داري. من اينجا را ترك نمي كنم مگر با تو. من به آن خانه باز نخواهم گشت زيرا اراده بازگشت ندارم. من آمده ام تا تو را تا انتهاي دنيا دنبال كنم. بايد هم اكنون مرا به تصرف خويش درآوري و يا خون مرا بريزي. مرد جوان صدايش را بلندتر كرد و گفت : مرا ترك كن اي زن. در غير اين صورت بانگ خواهم زد و تمام كساني كه به اين باغ آمده اند تا در شادي جشن ازدواج تو سهيم باشند را خبر خواهم كرد. من تو را نزد آنان شرم زده خواهم كرد و از تو لقمه ناني تلخ در دهان آنان خواهم ساخت و مثلي تمسخر آميز بر روي زبانشان و به دستور من نجيبه كه ديوانه وار او را دوست مي دارم تو را ريشخند خواهد كرد به پيروزي اش خواهد خنديد و تو را در شكست استهزاء خواهد كرد. همين كه اين كلمات از دهان او خارج شدند و همانطور كه سليم با گرفتن بازوان او سعي داشت او را از خويش جدا سازد اخلاقيات او عوض شدند. چشمانش درشت تر شدند تمام لطافت اميد و رنج او تبديل به خشم و ديوانگي شد. او چون شيري كه فرزندش را گم كرده باشد چون دريايي كه عمق آن با گردباد و طوفان به جنبش در مي آيد گفت :چه كسي پس از من از عشق تو لذت خواهد برد ؟ كدام قلب پس از من از شيريني لبهايت خواهد چشيد ؟ هنگامي كه اين سخنان را مي گفت دشنه اي را بي اراده به سوي سليم پرتاب كرد و دشنه چون رعد به سينه او اصابت كرد و او چون شاخه اي كه از طوفان مي شكند به زمين افتاد. دختر بر روي او خم شد. دشنه خونين هنوز هم در دستان او بود. او چشمان بي رمق خويش را كه سايه مرگ برآن نشسته بود باز كرد و از ميان لبهاي لزرانش با نفسي ضعيف اين كلمات خارج شد: اكنون نزد من بيا محبوبم. بيا اينجا ليلا و مرا ترك مكن. زندگي از مرگ ضعيفتر است اما مرگ نيز از عشق ضيفتر است. گوش كن آيا خنده ميهمانانت را در جشن عروسي ات مي شنوي ؟ آيا صداي به هم خوردن جامهايشان را مي شنوي محبوبم ؟ ليلا تو مرا از وحشت خنده و تلخي شراب نجات دادي. بگذار دستاني را كه زنجيرهايم را در هم شكست ببوسم. لبهايم را ببوس. اين لبها را كه سعي داشت به تو دروغ بگويد و راز قلبم را پوشيده دارد ببوس. چشمان بي رمقم را با انگشتاني كه به خون من آغشته است ببند. هنگامي كه روح من به آسمان رفت دشنه را در دستان من بگذار و به آنان بگو كه من خويش را از نااميدي و حسادت كشتم. دوستت دارم ليلا . هيچ كس ديگر را به جز تو دوست ندارم اما اينطور بهتر بود كه قلبم را شادماني ام را و زندگي ام را ايثار كنم تا شب عروسي تو با تو فرار كنم. قبل از آنكه مردم جسم مرا ببوسند مرا ببوس. محبوب روح و جانم. مرا ببوس. مرا ببوس. ليلا. مرد دستش را بر روي قلب زخمي اش نهاد سرش را برگرداند و جان به جان آفرين تسليم كرد. عروس سرش را بلند كرد و به سمت خانه دويد و با صدايي وحشت زده فرياد كرد : بياييد. بياييد اي مردم عروسي اينجاست و داماد اين است. بياييد تا ما به شما بستر نرم عروسيمان را نشان دهيم . اي خفتگان بيدار شويد اي ميخواران به صحنه درآييد زود بياييد ما مي خواهيم راز عشق مرگ و زندگي را به شما نشان دهيم. پژواك صداي عروس در گوشه خانه آن را به گوش در جشن غرق شدگان شادمان رسانيد. روح آنان به خود لرزيد و آنان براي لحظاتي گوش فرا دادند گويا هوشياري در خماري بر آنان مستولي شد. سپس از خانه بيرون ريختند و همانگونه كه مي دويدند به طرف راست و چپ نگاه مي كردند. هنگامي كه جسم مرد را بر روي زمين و عروس را در حاليكه زانو زده بود در كنار او ديدند و با وحشت خويش را عقب كشيدند. كسي جرات نداشت كه بپرسد چه اتفاقي رخ داده است زيرا از سينه مرد به قتل رسيده خون جاري گشته بود و دشنه اي در دست عروس وجود داشت. زبانشان بند آمده بود و روحشان يخ بسته بود. عروس به سوي آنان برگشت. گويا لباسي از اندوه به تن داشت. فرياد كشيد :اي مردم جلوتر بياييد نيازي نيست از روح يك مرده بترسيد. زيرا روحي بزرگ است و به حقارت شما نزديك نخواهد شد. نزديكتر بياييد. از وحشت اين دشنه به خود نلرزيد. اين ابزاري مقدس است كه با جسم آلوده شما و قلب سياهتان كاري ندارد. به اين مرد زيباي جوان بنگريد كه براي جشن عروسي ما لباس به تن كرده است. او معشوق من است. من او را كشتم زيرا او معشوق من است. او همسر من است و من عروس اويم. ما فراوان جستجو كرديم اما مكاني از اين بهتر در اين دنيا نيافتيم كه ارزش آغوش ما را داشته باشد. زيرا شما با آداب و رسومتان عرصه را بر ما تنگ داشتيد. با بي توجهي تان ما را در تاريكي فرو گذاشتيد و با حرص و طمع و شهوتراني هايتان آنرا تحريف كرديد. ما ترجيح داديم به جاي وراي ابرها هجرت كنيم. نزديك تر بياييد و ببينيد. با شما هستم اي مردم ضعيف و ترسو. شايد نور خداوند از صورت هاي ما انعكاس يابد و صداي شيرين او از قلبهايمان بيرون آيد. او كجاست ؟ آن زن حسود و هرزه كه مرا از معشوقم جدا ساخت. او گفت كه سليم رنجش را بر او بخشيده است و مرا فراموش كرده است گفت كه سليم عاشق او شده است تا مرا فراموش كند. آن زن ساحره تصور كرد هنگامي كه كشيش دستش را بالاي سر من و سر خويش او بگذارد همه چيز تمام مي شود و او پيروز شده است. نجيبه شكست خورده كجاست ؟ آن افعي جهنمي كجاست ؟ بگذاريد بداند كه او شما را گردآورده است تا جشن عروسي من و معشوقم را جشن بگيرد نه جشن عروسي مردي كه او برايم انتخاب كرده است. شما آنچه را كه مي گويم درك نمي كنيد زيرا اعماق دريا نمي تواند ترانه ستارگان را سر دهد. اما داستان زني را كه در شب عروسي اش معشوقش را كشت براي فرزندانتان خواهيد گفت. شما مرا فراموش نخواهيد كرد و با لبهاي گناه آلودتان مرا ناسزا خواهيد گفت. اما نسل پس از شما به من درود خواهد فرستاد زيرا فردا به روح و حقيقت تعلق خواهد داشت. اما تو اي مرد نادان كه از ثروت عناد و نيرنگ استفاده كردي تا مرا همسر خود سازي. تو سمبلي از قومي نادان هستي كه در تاريكي به دنبال نور است منتظر است تا از صخره آب بيرون بتراود منتظر رويش گل از بوته خاردار است. تو نمادي از اين كشور هستي كه با شرارت كوركورانه رهبري كور احاطه شده است. تو نماينده مردانگي غريبي هستي كه گردن يا دستي را مي برد تا گردنبند يا النگوي آنرا به سرقت برد. من بيچارگي شما را مي بخشم. زيرا روح هنگام عزيمت از اين جهان بسيار شادمان است و تمام گناهان جهان و جهانيان را مي بخشد. سپس عروس دشنه را بالاي سر خويش نگاه داشت. چون تشنه اي كه پيمانه اي آب را بالاي سرش و نزديك دهانش نگاه مي دارد. او به نرمي دشنه را در سينه اش فرو كرد و كنار معشوقش افتاد. چون گل سوسني كه با داس كنده شود. زن به خود پيچيد و فرياد از ترس و درد كشيد. عده اي از مردم قدمي به عقب رفتند. غوغا به پا شد. عده اي نيز به جلو آمدند و با بيم و وحشت به يك جفت پيكر به خون غلطان نگريستند. عروس رو به مرگ به آنان خيره گشت. از سينه بلورينش خوني روشن بيرون مي تراويد گفت : نزديكتر نياييد اي كساني كه مرا نكوهش مي كنيد. پيكر ما را از هم جدا نسازيد. اگر چنين كنيد روحي كه بالاي سر شما در چرخش است گلوي شما را خواهد فشرد و بيرحمانه شما را متفرق خواهد ساخت. بگذاريد اين زمين گرسنه با يك لقمه پيكر ما را ببلعد. بگذاريد ما را در حجاب گيرد و از ما در سينه اش محافظت نمايد. همانگونه كه از دانه برف تا آمدن بهار مراقبت مي كند. عروس معشوقش را تنگ در آغوش گرفت . آخرين كلمات ناپيوسته با آخرين نفس ها از دهانش خارج شدند: نگاه كن محبوبم نگاه كن همسر روحم كه چگونه رشك برندگان بالاي بستر ما ايستاده اند نگاه كن چگونه به ما خيره گشته اند آيا صداي فشردن دندانهايشان را به يكديگر و صداي خرد شدن دندهايشان را مي شنوي؟ تو مدتهاي طولاني در انتظار من بودي . سليم اكنون ببين كه حلقه ها گسسته اند و زنجير ها پاره شده اند. بگذار به سوي خورشيد شتاب كنيم زيرا زماني طولاني را در سايه ها به انتظار مانده ايم. شكل ها محو شده اند و بودن ها مستورند و من ديگر چيزي جز تو نمي بينم محبوبم. اين لبهاي من آخرين نفس مرا دريافت كن. بگذار برويم سليم عشق بالهايش را گسترده است و با شعاعي نوراني كنار ما در پرواز است. عروس خويش را بر روي سينه محبوبش انداخت و خونش با خون او آميخت. او سرش را بر روي گردن معشوقش نهاد و چشمانش به چشمان او خيره گشت. مردم براي اندك زماني خاموش ماندند. صورتهايشان رنگ پريده و زانوهايشان بي رمق مي نمود. گويا وحشت مرگ نيروي حركت را از آنان ربوده بود. سپس كشيش جلو آمد و با دست به دو مقتول اشاره كرد و رو به مردم حيران گفت : لعنت بر دستهايي باد كه اين دو پيكر را كه با خون جنايت و شرم به قتل رسيده اند از روي زمين بردارد. لعنت بر چشماني باد كه برايشان اشك اندوه بريزد زيرا شيطان روح نفرين شده آنا را به دوزخ خواهد برد. لاشه اين پسر فرزند صادم و دختر فرزند گومارا بايد بر روي طبيعت بماند تا سگها گوش آنان را بدرند و باد استخوانهايشان را متلاشي سازد. اي مردم دور شويد و از بوي تعفن قلبهايي كه به گناه آلوده شده اند و با خبث طينت تباه گشته اند دوري كنيد. دور شويد اي كسانيكه نزديك اين دو پيكر ايستاده ايد. بشتابيد قبل از آنكه زبانهاي آتش شما را ببلعد. هر كدام از شما كه باقي بماند طرد خواهد شد و به او اجازه ورود به كليسا داده نخواهد شد. كليسايي كه معتقدين در آن زانو مي زنند و به نيايش مي پردازند و از سهمي از مسيح كه توسط ميسحيان اعمال شده بهره مي گيرند. سوسن دختري كه عروس از طريق او به معشوقش پيغام داده بود آمد و كنار كشيش ايستاد و با چشماني كه غرق در اشك بود به كشيش نگريست. متهورانه گفت : من اينجا باقي خواهم ماند اي ناباوران كور. من تا سپيده دم از آنان محافظت خواهم نمود و در زير اين شاخه هاي درهم فرورفته گوري حقير حفر خواهم كرد. اگر به من بيل ندهيد زمين را با انگشتانم خواهم كند و اگر بازوانم را ببنديد با دندانهايم حفر خواهم كرد. بشتابيد و اينجا را ترك كنيد. جايي كه سرشار از صداقت است زيرا گرازها از رايحه خوب فراري اند. سارقين از صاحب خانه و از سپيده مي گريزند. به بسترهاي تيره خود بشتابيد زيرا صداي عشق فرشتگان كه بالاي سر اين دو ترانه مي سرايند به گوش شما نمي رسد زيرا گوشهايتان با غبار مستور است. مردم پيش چهره سياه كشيش پراكنده گشتند. دختر باقي ماند و كنار دو پيكر خاموش ايستاد. چون مادري كه از فرزندانش در تاريكي شب حمايت مي كند. هنگامي كه همه مردم متفرق شدند و آن محل آرام شد او از گريه و اندوه دست كشيد. جبران خلیل جبران بوسه اولين جرعه از جامي است كه خداوند آن را از چشمه عشق پر ساخته است. مرزي است بين شكي كه قلب را مي فريبد و اندوهگين مي سازد و اطميناني كه سرشار از شادماني است. سرودن اولين خط از شعر زندگي معنوي است. اولين فصل از كتاب داستان انسان علوي. ريسماني است كه ويراني گذشته را به شكوه و جلال آينده پيوند مي زند و خاموشي احساس را با ترانه هايش يكي مي سازد. كلماتي است كه لبها براي اثبات سرير پادشاهي قلب ندا در مي دهند و درآن عشق چون پادشاه و وفاداري چون ديهيم است. لمسي است از انگشتان باد. هنگامي كه از گل دلجويي مي كند و حسرت طولاني لذت را مي زدايد. شروع يك لرزش جادويي است كه دو عاشق را از جهان فضا و بعد جدا مي سازد و به دنياي رويا ها و الهام مي برد و شقايق را به شكوفه انار پيوند مي دهد و دو رايحه را با يكديگر مي آميزد تا روح سومي را خلق كند. اگر اولين نگاه چون بذري است كه خداوند در گشتزار قلب انسان افشانده است پس اولين بوسه چون اولين شكوفه اي است بر شاخه فرعي تر اولين شاخه زندگي. جبران خليل جبران 
![]()

![]()

![]()

![]()

![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

