برف
صدای پای برف
در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار! تو اگر باز كنی پنجره را، بگذر از زیور و آراستگی باز كن پنجره را كه در آن مجلس جشن كودك خواهر من ، باز كن پنجره را حمید مصدق نامت چه بود؟ آدم امشب شب تولدمه، تولد 18 سالگی ! چقدر آرزوی این شبو داشتم . چقدر روز شماری میکردم که یه روزی برسه و منم توی محفل بزرگترا جا بگیریم. دوران کودکیم تو تنهایی گذشت. انقدر با بزرگترا گشتم که دیگه حرفای هم سن و سالام برام قابل درک نبود. نمیدونم چرا همیشه دوست داشتم که تولدمو جشن بگیرم شاید به خاطر اینکه کسی منتظرم نبود! خدا رو شکر میکنم که همیشه با من بوده ، همیشه دستمو گرفته و منو از مشکلات زندگی بیرون کشیده. گفتم شب تولدمه .پس باید خوشحال باشم و شکر کنم به خاطر فرصتی که خدا بهم داده.فرصت زندگی. اما امشب خیلی دلم گرفته، به خاطر تو و دل کوچیکت که مبادا از ذره ای ناراحتی زخمه برداره. میدونم که اگه هیچ کس تولدمو تبریک نگه اما خدا تو این روز بهم نزدیک تره و اولین کسیه که بهم تبریک میگه . پس ای خدا ! امسال یه کادوی خیلی خیلی بزرگ و قشنگ ازت میخوام.همیشه تو زندگی هر چی رو خواستم بهم دادی امسال ازت میخوام مریض ما رو و تمام مریضای دنیا رو شفا بدی و قلبای کوچیکی که نگرانشونن رو شاد کنی تا همه سهیم باشن توی شادی جشن من. تولدم مبارک در کتاب فرهنگ دکتر معین درباره ی فروهر چنین آمده است : فروهر نیرویی است که اهورامزدا،برای نگاهداری آفریدگان نیک ایزدی از آسمان فرو فرستاده و نیرویی است که سراسر آفرینش نیک از پرتو آن پایدار است.پیش از آنکه اهورامزدا جهان خاکی را بیافریند،برای هر یک از آفریدگان نیک این گیتی،فروهری را،در جهان مینوی بیافریده و هر یک را به نوبه ی خود برای نگهداری آن آفریده ی جهان خاکی فرو می فرستد.پس از مرگ آن آفریده،فروهر او،دگرباره به سوی آسمان گراید و به همان پاکی ازلی بماند. معنای بخش بخش ای نگاره از موبد اردشیر خورشیدیان در کتاب (جهان بینی اشوزرتشت): 1- پیر سالخوره با قامتی راست و برافراشته،نشان دهنده ی دانش و تجربه فراوان همراه با نیرو و پیرو راستی است. 2- با سری پوشیده،رو به سوی نور که پرستش سوی زرتشتیان است،ایستاده و با دست راست خود در حال نیایش اهورامزدا است. 3- حلقه ی مهری در دست چپ دارد که به دل نزدیک تر است، این مرد پاک را در حال پیمان بستن با خدای خود نشان می دهد.بعدها این حلقه از سوی مردم جهان با همان مفهوم به کار گرفته شد و ویژه ی پیمان ازدواج شد. 4- بال های برافراشته، دو دست پرنده را نشان می دهد که دارای سه ردیف بال بوده و با همه ی وجود در حال پرواز است و نشان اندیشه و گفتار و کردار نیک است و انسان کامل باید با این سه ویژگی همیشه در حال پرواز باشد و از فرو افتاده به کاستی ها و کژی ها پرهیز کند. 5- حلقه ای که این انسان سالخوره در میان دارد،نشانه ی این جهان خاکی است که هیچ کس را جز گذر از آن چاره نیست ( ایرانیان باستان به گرد بودن کره ی زمین پی برده بودند). 6- دم پرنده که در زیر قرار دارد، نشان دهنده ی اندیشه و گفتار و کردار بد است که یک انسان کامل باید آن را به زیر اندازد. 7- دو پای پرنده به شکل دو نوار حلقوی نشان داده شده که به معنای سپنته من و انگره من است. که دو نیروی خوب و بد در وجود انسان است.انسان کامل با اراده و اختیار،سپنته من ها را بر می گزیند و با انگره من ها در حال مبارزه است. برگرفته از هفته نامه خبری*فرهنگی امرداد
به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن واژه ای در قفس است. حرف هایم، مثل یک تکه چمن روشن بود. من به آنان گفتم: آفتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد. و به آنان گفتم: سنگ، آرایش کوهستان نیست همچنانی که فلز، زیوری نیست به اندام کلنگ. در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است که رسولان همه از تابش آن خیره شدند. پی گوهر باشید. لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید. و من آنان را، به صدای قدم پیک بشارت دادم و به نزدیکی روز، و به افزایش رنگ. به طنین گل سرخ، پشت پرچین سخن های درشت. و به آنان گفتم: هر که در حافظه ی چوب ببیند باغی صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواهد ماند. هر که با مرغ هوا دوست شود خوابش آرام ترین خواب جوان خواهد بود. آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند می گشاید گره ی پنجره ها را با آه. زیر بیدی بودیم. برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم، گفتم: چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این میخواهید؟ می شنیدم که بهم می گفتند: سحر میداند، سحر! سر هر کوه رسولی دیدند ابر انکار به دوش آوردند. باد را نازل کردیم تا کلاه از سرشان بردارد. خانه هاشان پر داوودی بود، چشمشان را بستیم. دستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوش. جیبشان را پر عادت کردیم. خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم. کوچه گردي هاي مرا تاب بياور نازنينم... که من همان آواره ترين شبگرد همين نزديکي ام. همان کوي در به در دشت آهوانه ي نگاهت. همان عابر تنهاي شب زده ي باراني که با تو هر صبح سپيده مي نوشد. کوچه گردي هاي مرا تاب بياور نازنينم... که من همانم. از تبار دل تو. همان همسايه ي ديوار به ديوار عطر نرگس هاي نگاهت. همان شاعر تنهاي باراني لحظه هاي بي تاب تو. هنوز دو کوچه تا صبح نگاه تو باقي است. هنوز یک قدم باقی است تا سرخی گل های همیشه بهار. شبگردی هایم را تاب بیاور نازنینم... مگر نه اینکه آواره ترینم بی تو. تاب بیاور که بی تابی ام با تو حدیثی ناگفتنی است...
با هر چه عشق نام تو را میتوان نوشت با هر چه رود راه تو را میتوان سرود بیم از حصار نیست که هر قفل کهنه را با دست های روشن تو میتوان گشود آغاز سال۷۰۳۱ میترایی آریایی ۳۷۴۷ زرتشتی و ۱۳۸۸ خورشیدی مبارک باد. کوروش کبیربه قول هرودوت این ضرب المثل را برای نمایندگان شهرهای یونان نقل کرد: ( یک نی زن کنار دریا نشسته و نی میزد و امید داشت که ماهی ها در آب برای او برقصند، ولی ماهی ها نرقصیدند و نی زن توری در آب انداخت و ماهی ها را گرفت و آنها را در خشکی رها کرد و ماهی ها به رقص درآمدند یعنی جست و خیر کردند و نی زن گفت اگر در آن موقع که من نی می زدم شما در آب میرقصیدید این موقع در خشکی به رقص در نمی آمدید.) برگرفته از کتاب سرزمین جاوید ترجمه و اقتباس از ذبیح الله منصوری یک مرد بدکار، پس از مرگش با فرشته ای مقابل در جهنم روبرو شد. فرشته به او گفت: کافی است که شما در طول حیاتتان هرگونه کار خوبی انجام داده باشید. اینکار خود به شما کمک خواهد کرد. و آن مرد پاسخ داد: من هرگز در طول زندگیم کار خوبی انجام نداده ام. فرشته اصرار کرد: خوب فکر کنید. آن مرد سپس به یاد آورد که یکبار، هنگامی که از میان جنگلی عبور می کرد، عنکبوتی را سر راهش دید و برای آنکه آن حیوان را زیر پا له نکند، راهش را کج کرده و بازمی گردد. فرشته نیز لبخندی زده و یک تار عنکبوت از آسمان سرازیر شد تا آن مرد با بالا رفتن از آن وارد بهشت شود. در این میان دیگر محکومین جهنمی از فرصت استفاده کرده تا از آن تار عنکبوت بالا روند، اما مرد چرخشی زده و شروع به هل دادن آنها کرد، چرا که می ترسید که آن تار و رشته پاره شود. در این لحظه آن تار پاره شده و آن مرد مجددا به درون جهنم پرتاب می شود. آن مرد شنید که فرشته با خود می گوید: چه حیف! خودخواهی او باعث شد تا تنها عمل خوبی که در طول زندگیش انجام داده بود، تبدیل به بدی شود. پائولو کوئلیو یک مربی سیرک با استفاده از حیله ی بسیار ساده ای موفق به کنترل و نگاهداری از یک فیل در بند کشیده می شود. وقتی حیوان هنوز کوچک می باشد، یکی از پاهایش را به تنه ی درخت بسیار محکمی می بندد. هرچه که حیوان مزبور برای آزادی خود تلاش کند، موفق نخواهد شد. پس از مدت زمان کوتاهی، او کم کم با این ایده خو می گیرد که آن تنه ی درخت از او قویتر است. هنگامی که فیل دیگر بالغ شده و دارای نیرویی غیر قابل تصور و فوق العاده می باشد، فقط کافی است طنابی را به یکی از پاهای فیل بسته و او را در یک بیشه زار رها کنند. چرا که او حتی سعی در آزاد کردن خودش هم نخواهد کرد. برای آنکه دفعات بسیاری را به خاطر می آورد که سعی و تلاش خود را کرده اما موفق نشده است. همانند فیلها، پاهای ما انسانها نیز به چیز بسیار شکننده و ظریفی بسته شده است . اما چون از زمان کودکی، با زور و قدرت آن تنه ی درخت خو گرفته ایم، جرات انجام کاری را به خودمان نمی دهیم. بدون آن که بدانیم که فقط انجام یک حرکت ساده ی شجاعانه کافی است تا تمامی آزادیمان را کشف کنیم . 
كاروانهای فروماندهء خواب از چشمت بیرون كن!
باز كن پنجره را!
من نشان خواهم داد،
به تو زیبایی را.
من تو را با خود تا خانهء خود خواهم برد
كه در آن شوكت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش ،
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن میبارد.
من تو را خواهم برد ؛
به عروسیِ عروسكهای
كودكِ خواهر خویش ؛
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و كودكی است
چهره ای نیست عبوس.
در شبِ جشن عروسیِ عروسكهایش می رقصد
كودك خواهر من ،
امپراتوری پر وسعتِ خود را هر روز،
شوكتی میبخشد.
كودك خواهر من نامِ تو را میداند
نام تو را می خواند !
- گل قاصد آیا
با تو این قصهء خوش خواهد گفت ؟!-
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشانِ حیات ،
آب این رود به سرچشمه نمیگردد باز ؛
بهتر آن است كه غفلت نكنیم از آغاز.
باز كن پنجره را ! -
- صبح دمید !.
فرزندِ كي ؟ من را نیست نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت
محل تولد؟ بهشت پاک
اینک محل سکونت؟ زمین خاک
آن چیست بر گُرده نهادی؟امانت است.
قدت؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم بروی خاک
اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک، قابیل وحشتناک،هابیل زیر خاک
روز تولدت؟در جمعه ای ،به گمانم روز عشق
رنگت؟ اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه
وزنت؟نه آنچنان سبک که پَرم در هوای دوست ، سنگین نه آنچنان که نشینم به این زمین
جنست؟ نیمی مرا زخاک نیمی دگر خدا
شغلت؟ در کار کشت امید بروی خاک
شاکی تو؟ خدا
نام وکیل؟ آن هم فقط خدا
جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه
تنها همین؟ همین و بس
حکمت؟ تبعید در زمین
همدمت در گناه ؟ حوای آشنا
ترسیده ای؟ کمی
زچه؟ که شوم من اسیر خاک
آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟ بلی
چه کس؟ گاهی فقط خدا
داری گلایه ای؟ دیگر گِله نه ولی...
ولی که چه؟حکمی چنین آن هم به یک گناه؟!!!!
دلتنگ گشته ای؟ زیاد
برای که؟ تنها فقط خدا
آورده ای سند؟ بلی
چه؟دو قطره اشک
داری تو ضامنی؟ بلی
چه کس؟ تنها خدا
در آخرین دفاع؟ می خوانمش چنان که اجابت کند دعا


.gif)



